بازگشت

اوت 13, 2010

http://sepehrdad.blogfa.com

Advertisements

سرازیری

ژوئن 20, 2010

من بدم می یاد احساس دلتنگی کنم. احساس دلتنگی که می کنم فکر می کنم خیلی ضعیفم. خیلی ضعیفم که یادها و خاطره ها از آدم ها و مکان ها می ایند توی ذهنم و ویرانم می کنند و دلم را می چلانند و فکر می کنم خیلی بدبختم که آن طور به آدم ها و مکان ها و چیزها و خاطره ها احساس وابستگی و تعلق خاطر می کنم… من بدم می آید از احساس دلتنگی. ولی وقتی دلتنگ می شوم نمی توانم ازش فرار کنم.

آن روز عصر هم سر همین دلتنگی و این جور حرف ها بود که به فنا رفتم. یک جور حس خداحافظی عجیب غریب می کردم. ایستاده بودم کنار پنجره. پنجره ی یکی از کلاس های طبقه ی آخر دانشکده ی متال. و داشتم از بالا به دانشکده فنی نگاه می کردم. فنی از بالا مثل یک جنگل بود. پر از دارودرخت. سبز سبز. آن پایین کنار گل ها و شمشادها سه پسر سیگار به دست ایستاده بودند و دختری هم کنارشان. آن طرف تر زیر سایه ی درخت توت موتوری پارک شده بود. عصر خلوتی بود. انگار همه تو زندگی شان هدف و عشقی پیدا کرده بودند و رفته بودند سی کار خودشان. صدای هیچ آدمیزادی نمی آمد. فقط صدای ماشین هایی می آمد که از بزرگراه جلال آل احمد می رفتند می آمدند. و صدای چند گنجشک روی درخت توت. و همه این ها با هم بودند که آن احساس خداحافظیه را ساخته بودند و… نرکده از میان درخت ها پیدا ناپیدا بود. یک جوری نگاه می کردم انگاری آخرین بار است دارم نگاه می کنم. قبلش داشتم به این فکر می کردم که حالا توی سرازیری افتاده ام. دو سال مثل برق و باد گذشته است و کمر سال هایی که قرار بوده این جا بگذرانم شکسته است و…

زدم از متال بیرون. از تمام دیوارهای سیاه و راهروهای بالاپایینش گذشتم و زدم بیرون. از پیاده روی لک و پیس شده از شاه توت ها هم گذشتم. از زمین بسکتبال هم. حس می کردم حالا می توانم آدم های چهل ساله را درک کنم. یعنی فکر می کردم آدم های چهل ساله هم همین طوری اند. به چهل سالگی که می رسند فکر می کنند دیگر فرصتی نمانده. دیگر همه چیز تمام شده. دقیقن نمی دانستم چرا من هم در مورد فنی همچین احساسی داشتم…فکر می کردم، خب دیگر کم کم همه چیز دارد تمام می شود. در حالی که خیلی چیزها مانده…

میزشطرنج های پشت دانشکده ی برق. تابه حال پشت شان ننشسته ام…

نمازخانه. روزگاری دوستش داشتم. روزگاری که که کنار محرابش ذکرهای اذان و اقامه را به دیوار می چسباندند. حالا دیگر کنار محراب شعار می چسبانند. «الله اکبر.مرگ بر ضدولایت فقیه. مرگ بر آمریکا. مرگ بر انگلیس. مرگ بر اسرائیل. مرگ بر منافقین. و یک خروار مرگ دیگر.» بزاقم تلخ می شود.

دیوارساختمان دانشکده ی برق. همین جا. آره. همین جا بود که برای بار اول توی عمرم فکر کردم دلم لرزیده. آدم بی احساسی مثل من…

به حوض می رسم. بلوارک وسط دانشکده. روی اولین نیمکت سنگی می نشینم. نه. مثل این که راستی راستی همه رفته اند سی کار خودشان. هیچ کس نیست بروم یقه اش را بگیرم بنشانمش کنارم که بیا با هم زر بزنیم. هر کسی باشد پایه اش هستم. یعنی می روم مخش را می زنم که ببا دمی به شادمانی با ما گذران. حتا آن هایی که این دو سال اذیتم کرده اند. حتا دخترهای هم رشته ای که هیچ وقت خدا جلوی شان غرور ابلهانه ام را کنار نگذاشته ام و… هیچ خبری نیست. سر همین چیزهاست که احساس می کنم همه چیز تمام شده است. حالا دیگر همه کم کم می روند دنبال کاروزندگی کوفتی خودشان و دیگر به علافی طی نمی کنند زمان شان را.  همه چیز توی سرازیری افتاده است…

می نشینم برای خودم زل می زنم به نرکده. نرکده را آن روزهای اول سال بالایی ها انداختند توی دهان مان. یعنی آن روزهایی که جنسیت خیلی مهم بود و فهمیده بودیم از نودوهفت-هشت نفر فقط هفده هژده تا دختر داریم و بقیه پسریم. آن ها بودند که گفتند طبیعی اش همین است. تازه شما دخترهای تان زیاد هم هست. میانگین دوازده سیزده است و…

می گفتند نرکده با دبیرستان هیچ فرقی ندارد. راست می گفتند. ما خیلی وقت ها مثل پسردبیرستانی ها بودیم. شوخی های خرکی مان. فحش و فضیحت و بددهنی که فکر کنم فقط برای دخترهای مکانیکی این حجم بددهنی از پسرها طبیعی باشد. و سرخوشی هامان هم. اما برای من از دبیرستان خیلی بهتر بود. حداقلش این بود که برای فهماندن حرف هام به دوروبری هام کمتر زور می زدم. یعنی دوست هایی پیدا کرده بودم که تیز بودند. حرف را توی هوا می گرفتند. لازم نبود برای این که بفهمند کلی توضیح بدهی و… چه قدر کلی دارم حرف می زنم… من بدم می آید از کلی حرف زدن. یاد کلی آدم هم افتادم…

و بعد به پیاده روی امیرآباد-انقلاب فکر کردم. به تمام آدم هایی که می توانستم با آن ها این پیاده روی مقدس را بروم و توی این دوسال نرفتم. تمام روزها و شب هایی که تنها رفتم و تنهایی کلوچه فومن ته اش را خوردم و البته به تمام آدم هایی هم که باهاشان راه رفتم و کلوچه فومن را با هم خوردیم…

نصف پسرهای هم ورودی تو این عکس نیستند!

توی آن هیروویری یاد نادر ابراهیمی هم افتادم. آن جایی که توی ابوالمشاغلش می گفت: » ما به این دنیا نیامده ایم که بودونبودمان هیچ تاثیری بر جامعه، بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد….ما آمده ایم که با حضورمان جهان را دگرگون کنیم. نیامده ییم تا پس از مرگ مان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلوم تر. ما باید با وجودمان، و نفس کشیدن مان و راه رفتن مان و نگاه کردن مان و لبخندزدن مان…»

و سر همین، قشنگ به فنا رفتم. سر این که بودونابود من توی این دانشکده فنی چه تاثیری گذاشته. یعنی چه غلطی کرده ام توی این دوسال که بتوانم بگویم این جای فنی را من زدم داغان کردم، این جایش را من ساختم، این جا… این جا…

نشستم زل زدم به طبقه ی هشتم ساختمان جدید برق و کامپیوتر. آن قدر نشستم و زل زدم تا پس زمینه اش نارنجی و و قرمز و صورتی و سورمه ای شد….

مرتبط:

نان این سال ها(پیاده روی در پیاده روی  امیرآباد انقلاب…)

آی سه شنبه ها!!!

من خوبم!

بازگشت

ژوئن 20, 2010

فعلن برگشتم به همون خراب شده(بلاگفا):

سپهرداد

این هم RSS ش:

http://sepehrdad.blogfa.com/rss.aspx

پارسال، این روزها…:

24 و 25 خرداد

هنوز هم… فقطدلم می خواهد به شان فحش بدهم…فقط فحش…ولی ظلم و ستم با فحش هم …

این وبلاگ فیلتر شده. هنوز تصمیم نگرفته ام چه غلطی بکنم…امیدوارم خودشان سر عقل بیایند و بی خیال شوند…

مومو

ژوئن 8, 2010

مومو

مومو/نوشته ی میشل انده/ترجمه ی محمد زرین بال/ انتشارات ابتکار

«مومو» دخترک دوست داشتنی من بود. با آن جثه ی ریز و لاغرش که نمی شد حدس زد هشت ساله است یا دوازده ساله. با آن موهای فرفری و وزکرده و سیاه و ژولیده اش و چشم های خیلی درشت و مثل شب سیاهش. خداوندگار آنارشیسم هم بود برایم. با دامن چهل تکه اش و کت مردانه و گشادی که روی دست تا می زد. و این که خیلی وقت ها کفش نمی پوشید و هیچ وقت هم تصمیم نداشت که کت را کوچک کند. چون فکر می کرد وقتی حسابی بزرگ شد کت بالاخره اندازه اش می شود… و این که تنهای تنها توی آمفی تئاتر شهر زندگی می کرد… مومو دوست داشتنی من بود، نه به خاطر این چیزها. به خاطر ویژگی به ظاهر معمولی اما در واقع منحصر به فردش….

مومو آن قدر باهوش نبود که راه درست را به هر کسی نشان بدهد. شعبده باز هم نبود. کاری هم بلد نبود که با آن مردم را به شور و شادی وادارد. آواز خواندن هم بلد نبود. فقط یک کار بود که خیلی بلد بود.

مومو می توانست چنان سراپا گوش باشد که آدم های ساده لوح هم ناگهان به افکار غیرمنتظره یی دست پیدا می کردند. نه این که مومو چیزی گفته یا سوالی کرده باشد و این طوری ها به شان راه حل داده باشد. مومو فقط می نشست و سراپا گوش می شد. با دقت فقط گوش می کرد. با چشم های درشت و سیاه و براقش به آدم خیره می شد و آدم احساس می کرد که چه طور ناگهان افکار تازه ای به او دست می دهد…

مومو طوری سراپا گوش می شد که آدم های دو دل و نومید به ناگاه متوجه می شدند که چه می خواهند و باید دنبال چه باشند. یا آدم های بزدل و کم رو به یک باره در خود احساس شجاعت و آزادگی می کردند و…

%%%

خیلی دلم می خواست مثل مومو سنگ صبور خوبی می بودم. حداقل پیش خودم فکر می کنم این طوری ها نبوده ام. حداقل حداقل اش برای دوستانم می توانستم «مومو» باشم. دقیقن نمی دانم چرا. خیلی سال پیش بود که «مومو» را گرفتم دستم و دلم خواست که من هم موموی خوبی باشم. اما حالا که نگاه می کنم نبوده ام. شاید هم بوده ام… شاید چون خیلی وقت ها یادم رفته است که مومو برای سنگ صبور شدن فقط گوش می شد و نه دهن. شاید برای این که هر وقت خواسته ام مومو بشوم دهانم را باز کرده ام و اظهار نظر کرده ام و سعی کرده ام زور بزنم راه حل ارائه بدهم. شاید برای این که هیچ وقت تسلادهنده ی خوبی نبوده ام.شاید برای این که چشم درشت سیاهی نداشته ام و شاید… شاید هم به خاطر این که خیلی اوقات وقت کافی نداشته ام… مومو همیشه به اندازه ی کافی وقت داشت. برای همه وقت داشت. وقت هایش محدود نبود. اگر برایش حرف نمی زدی نمی گفت: «حرف بزن. حرف بزن که بدبختی دارم و کار وزندگی. حرف تو بزن برم پی کارم.» حرف نمی زدی برایش تا ابد می نشست کنارت و نگاهت می کرد و همین. خیلی وقت ها الکی الکی کار داشته ام. خیلی وقت ها الکی الکی فقط تا فلان ساعت در خدمت بوده ام. خیلی وقت ها وسط حرف زدن ها الکی به ساعتم نگاه کرده ام. خواستم این کار را نکنم. بی خیال بستن ساعت مچی شدم. اما الان به موبایلم نگاه می کنم و باز هم ساعت و دقیقه… الکی است… به جان خودم همه ی کار داشتن هام الکی است… شاید هم به خاطر این است که خودم هم همچین موموی خوبی نداشته ام. اما این دلیلش نمی شود. چند وقتی است که از دنیایی که قانون سوم نیوتون است فرار می کنم. دنیایی که هر قدر بهش بدهی همان قدر به تو می دهد. و هر چه قدر او به تو بدهد تو هم همان قدر به او می دهی. کنش و واکنش مسخره ی نیوتونی. همان قدر که بهش بخندی همان قدر بهت می خندد. نه بیشتر نه کمتر. دنیایی که اکر بهش چیزی ندهی بهت چیزی نمی دهد. دنیایی که تا به آدم ها ندهد آدم ها هم چیزی به او نمی دهند. چند وقتی است می خواهم قانون سوم نیوتون دنیا را نقض کنم. هر چه قدر به من نداده همان قدر به او بدهم! همان قدر که بهم موموی خوبی نداده  من موموی خوبی بدهم…چه می گویم برای خودم؟! نمی دانم!

و هنوز هم دلم می خواهد موموی خوبی باشم. می توانم یا نه را هم نمی دانم!!!

شقشقه

ژوئن 1, 2010

لعنتی

د لعنتی، نمی خواهم بفهمی که چه قدر کوچولویت هستم، چه قدر دربه درت هستم. د لعنتی نمی خواهم بفهمی که بعضی از این پیاده روی های تنهایی من با یاد تو بوده. می فهمی، لعنتی؟ نمی خواهم بفهمی. روزم را خراب کردی. خراب شدن روز من فقط کار تو نبود. می دانم. اما…

توی این هیروویری اسیر پیاده روها شدم باز. می فهمی؟! پیاده روهایی که تمامی ندارند. با خودم خیلی کلنجار رفتم. خیلی سعی کردم که جدی ات نگیرم. که به خودم بگویم یکی از بی شمار دختردوزاری های این پیاده روهایی. که تو چیزی نیستی. که خیلی چیزهای مهم تری توی زندگی ام وجود دارند که جایی برای تو نمی ماند. اما رفته بودی روی اعصابم. باز هم سعی کردم به هیچ نگیرمت. سعی کردم به خودم بقبولانم که تو هم یکی از آن آدم هایی که هر از چند وقتی می آیند روی اعصاب آدم و ذهن آدم را به خود مشغول می کنند و بعد از چند روز می روند پی کارشان. مثل خیلی از این وبلاگ نویس هایی که وبلاگ شان را می خوانم و خوشم می آید و می روند روی اعصابم و وبلاگ شان را زیرورو می کنم و هی به شان فکر می کنم و بعد یواش یواش از یادم می روند… با تمام وجود آرزو می کردم که از یادم بروی. که من حوصله ی این جور چیزها را ندارم. اما خیلی لعنتی تر از این حرف ها بودی و هستی. قبولت کردم. ناچار شدم. گفتم:»قبول. تو بئاتریس من.» خواستم که بئاتریس من شوی. خواستم که به یک رخ دیدنت انرژِی بگیرم بیفتم دنبال زندگی ام. خواستم که فقط یک رخ دیدن باشی. یک رویا. بهانه ای برای ساختن زندگی. فقط یک بهانه. از «دمیان» یاد گرفته بودم. او هم بئاتریسش را یک دم دیده بود و از ویرانی جسته بود. بئاتریس ها فقط برای همین اند: نجات زندگی.

اما توی لعنتی هی سروکله ات پیدا می شود… به یک رخ دیدن نیستی. آخه لعنتی برای چی امروز آن مانتو آبی ات را پوشیده بودی و آن کفش های سفید؟ برای چی جوراب نپوشیده بودی که بلور پاهایت… اصلن، من لعنتی برای چه زل زدم به قدوقامتت؟ این همه توی خیابان و پیاده رو و دانشگا و کوفت و زهرمار چشم هام را می دوزم به زمین که غض بصر کرده باشم و به تو که می رسم از پیرمرد هیز هم تشنه تر…من لعنتی. و توی لعنتی برای چه تنها رفتی؟ این چندمین روزی بود که تنها رفتی. چرا با هیچ کدام از آن پسرهایی که واله و شیدایت هستند نرفتی؟ خودم دیده ام شان. چند تایی هستند. چرا چند وقتی است با هیچ کدام شان نمی روی؟ برای چه رگ غیرت و حسادت و نفرتم را بالا نمی آوری؟ برای چه تنها رفتی؟ برای چه تنها می روی؟ که من بایستم فقط رفتنت را تماشا کنم و این طوری روزم به فنا برود و مثل چی سگ اخلاق شوم و بدبختی هایم برایم بزرگ شوند و این طوری آواره پیاده روها شوم و به این زندگی لعنتی فکر کنم که قرار بود صورتت و چشم هایت و شلال موهایت بئاتریسش باشند؟!

نمی خواهم این چیزها را بفهمی. اگر بفهمی گند می خورد توی همه چیز. حتا از این هم گندتر می شود. زندگی بی معنایم را می گویم. نمی خواهم بفهمی. اگر بفهمی باید با هم زر بزنیم. زر زدن با تو برایم سخت است. بفهم لعنتی. خیلی سخت است. همین که می بینمت زبانم گیر می کند برای یک روز تمام. ان قدر نافرم که حتا نمی توانم فحش بدهم به این دنیای وانفسا…آن وقت با تو زر بزنم؟! اگر هم زر بزنم، آن وقت باید درباره ی این پیاده راه رفتن هام برایت حرف بزنم و فکرهام در مورد زندگی و معنای زندگی و پوچی زندگی. بگویم برایت که دو جور می شود به معنای زندگی فکر کرد. یا این که زندگی پله پله است و نردبان ترقی و موفقیت یا موزاییک های همین پیاده روهایی که متر کرده ام و متر کرده ام. بگویم برایت که حالم از همه ی آدم هایی که پله پله ای اند به هم می خورد. بگویم برایت که حال به هم زن ترین جمله ای که توی کتاب ها در مورد آدم های موفق خوانده ام این بوده که: «او با سرعت پله های ترقی را بالا رفت.»  بگویم برایت که دوروبرم پر است از آدم هایی که پله پله ای اند و آن قدر احمق اند که بی معنایی و پوچی عمیق تر این شیوه ی زندگی شان را نمی فهمند. آن قدر احمق اند که سرخوش از پله هایی اند که بالا آمده اند و آن قدر کوته بین هستند که بالاترشان را نگاه نمی کنند. کورند. نمی بینند که پله ها تمامی ندارند. که بالای هر پله ای پله ای دیگر است. و تازه اگر به آخرین پله برسند سوالی که پیش می آید این است که بعدش چی؟ تویی که مرت به پله بالا رفتن گذشته حالا پله ها تمام شده اند می خواهی چه کار کنی؟ و واقعن این احمق ها به ان لحظه فکر نمی کنند… بگویم که زندگی مثل همین موزاییک هایی است که من بارها روی شان گام برداشته ام. بگویم قرار نیست از نردبانی بالا بروم و پایین بیایم. بگویم معنای زندگی مجموعه ای از این موزاییک هایی است که سطح پیاده رو تشکیل می دهند. بگویم هر موزاییک یک بخش از زندگی است که مجهول است. بگویم این موزاییک ها مثل پازل می مانند. وقتی کنار هم قرار گرفتند معنایی شکل می دهند. بگویم به نظر من زندگی کشف کردنی نیست. به نظر من زندگی به خودی خود هیچ معنایی ندارد. این فقط موزاییک های انتخابی من هستند که بهش معنا می دهند. و خدای من تو اگر این ها را نفهمی… د لعنتی، به خاطر همین است دیگر. نمی خواهم بفهمی که فکر می کنم شاید نمی فهمی…بفهم دیگر… اگر هم بفهمی کج فهمیده ای. بدبختی های من را نفهمیده ای. موزاییک های لق من را ندیده ای. تو اگر از پیاده روهایی با موزاییک های لق پس از یک باران جانانه قدم نزده باشی نمی فهمی من چه می گویم. بعدش، من موزاییک های پیاده روی خودم را می خواهم!… نمی خواهم بفهمی…اگر بفهمی همه چیز خراب می شود… تف به روحت که نمی توانم توضیح بدهم چی به چی است…خودم هم نمی فهمم… تو هم نفهم… نمی خواهم ببینمت. وگرنه همه چیز خراب می شود!!!

مکانی برای خر زدن و پنجره ای شاید رو به فردا و این حرفها!

1-با حمید ایستاده بودیم کنار تندیس انجمن اسلامی گپ می زدیم. پایین دانشکده ی فنی. گوشه ی چهارراه غربی دانشگا تهران. بیست دقیقه ای بود که حرف می زدیم. از پوچی می نالیدیم و از به هدر رفتن خون جوشان جوانی مان به خاطر این پوچی لعنتی. تازه سروکله ی سه تا دختر هم پیدا شده بود که آمده بودند کنارمان ایستاده بودند کرکر می خندیدند و می گفتند که «بچه ها بریم پیش حراست دوباره به حجاب مون گیر بدن.» نه من نگاه شان کردم نه حمید، که بروند رد کار خودشان و لوس بازی را بگذارند کنار. یکدفعه سروکله ی سه تا پسر ریشو با شلوار پارچه ای و پیرهن سیاه که پیرهن شان را انداخته بودند روی شلوارشان پیدا شد. یکی شان آمد سمت من ازم پرسید: «دانشکده فنی کدوم شونه؟!!»

چشم هام گشاد شدند. فکرش را بکن. یکی از وسط دانشگا تهران بیاید بپرسد فنی کجاست… خدای من… شما از کجا آمده بودید؟ شما چه طور آمده بودید؟! انگار که ازمان بپرسند خورشید کجاست، تعجب کرده بودیم. اشاره دادیم به پشت مان که این فنی است. دانشکده ی پیر. مهد مهندسی ایران. با کمال وقاحت دوباره پرسید: «درش کجاست؟» و گفتیم که: » برو جلو یه در خیلی بزرگ داره می بینی ش.»

امروز با محمد و مهدی که تو دانشگا می چرخیدیم دیدیم فضای خالی نماز جمعه را پارتیشن بندی کرده اند و نمایشگاه راه انداخته اند به نام»طلایه داران بصیرت». رفتیم چرخی زدیم. اولش به هر کی که فیش بسیج داشت بستنی می دادند. رفتیم توی راهروهاش چرخیدیم: بسیج دانشگا آزاد اصفهان. بسیج دانشگا آزاد بندرعباس. دانشجویان سوری مقیم ایران. دانشجویان عراقی مقیم ایران. دانشجویان لبنانی مقیم ایران و… و توی همه ی غرفه ها پرتره های عظیمی از آقای خامنه ای به در و دیوار و خیلی از غرفه ها خالی و توی بعضی غرفه ها هم دو تا دختر چادری و دو تا پسر ریشو مشغول حرف زدن با هم…بلندگویی هم به راه بود که مدام شعار می داد و پیام و اطلاعیه و داشتیم می آمدیم بیرون اطلاعیه خواند که مناظره ی کواکبیان و یک آقایی که درست نشنیدم در سالن شهید آوینی دانشکده ی هنرهای زیبا. عجیب بود برای مان. هیچ وقت هیچ مناظره ای اگر قرار باشد ناظرانش دانشجوها باشند توی هنرهای زیبا برگزار نمی شود. اصلن هنرهای زیبا مکان برنامه های سیاسی نیست… و یک باره بدون هیچ اطلاعیه ی قبلی قرار بود مناظره برگزار شود… محمد گفت: برویم؟ گفتم: معلوم است که این مناظره فرمایشی است و معلوم است ناظرانش که ها خواهند بود!

داشتیم از خیابان هنرهای زیبا و ادبیات بالا که می آمدیم نوجوانی تازه ریش درآورده ازمان پرسید: «هنرهای زیا کدوم شونه؟!!!» من و مهدی با لبخندی تلخ جوابش را دادیم و محمد خیلی عصبی شده بود.

این روزها دانشگا پر از بسیجی است. به هزارویک دلیل و بهانه پاتوق شان شده دانشگا تهران. بسیجی هایی که قرار است چند هفته ی دیگر دانشجوی دانشگای تهران نامیده بشوند. طلایه داران بصیرت. دانشجوهای دانشگای تهرانی که نمی دانند فنی کجاست. نمی دانند هنرهای زیبا کجاست. اما در این چند روزه یاد می گیرند… در این چند روزه که  فنی و هنرهای زیبا و ادبیات و پزشکی را تبدیل می کنند به خاکریزهای شان… این چیزها را آدم به کی بگوید؟!!

2-دلم براش تنگیده بود. بهش گفتم که کی و کجا ببینیم همدیگر را. اس ام اس زده که: «می شه دوست دخترمو با خودم بیارم؟» انگار یادش رفته که تو مرام و مسلک من پیاده روی ها و دیدارها بایست دو نفره باشند که یاده روی تک نفره غم انگیز است و سه نفره و بیشترش هم مضحک و لوث. با دلخوری جواب می دهم:»هر جور عشقته.» تو جواب تیکه می اندازد که: «چرا این قدر حساس شدی؟!»

3-حالم خوب نیست. بدبختی ها زیادند. احتمالن یک چند مدتی نخواهم بود و این وبلاگ اگر اتفاق دهشتناکی نیفتد مطلبی نخواهد داشت. برایم آرزو کنید که درس های مزخرف این ترمم را پاس کنم!

آن عکس بالا هم کتابخانه ی دانشکده ی متالورژی دانشکده فنی است در یک صبح بهاری. پاتوق بچه های برق و مکانیک برای خر زدن. برایم آرزو کنید!!!

عنوان نوشته هم بخشی از یک شعر لویی آراگون است به اسم دیوارکوب سرخ.

نفحات نفت نوشته ی رضا امیرخانی

نفحات نفت نوشته ی رضا امیرخانی

1-رضا امیرخانی را دو بار از نزدیک دیده­ام. بار اول در دانشگای امیرکبیر بود. کار سلمان قریب بود. برنامه­ی معاونت فرهنگی دانشگای شان بود به گمانم که رضا امیرخانی را برای یک گپ دو ساعته با دانشجوها دعوت کرده بودند و او هم برای این جور دعوت­ها نه تو کارش نیست. خوش­صحبت بود. یعنی آن قدر پر بود که می­توانست پشت سر هم چیزهای شنیدنی رو کند. تند حرف می­زد. قدش هم کوتاه بود. آخر جلسه هر کسی کتابی از او را می­برد برایش که امضا کند. «نشت­نشا» یا «من او» یا «بی­وتن» یا… من و سلمان کتاب «استاتیک» جی ال مریام را بردیم پیشش که: «دادا، مکانیک دانشگا شریف خوندی یه امضا یادگاری مهندسی برای ما بزن.» چشم­هایش گشاد شد و نه کشیده­ای گفت و یاد خاطراتش افتاد که با چه بدبختی استاتیک را ناپلئونی پاس کرده بود. از مرحوم مریام یادی کرد و بعد گفت: از این جسارت­ها از من نخواهید و… بار دوم هم کار عباس قدیرمحسنی بود و مراسم جایزه­ی شهید حبیب غنی­پور که خوش و بشی بود و عکس یادگاری و واقعن حرفی برای گفتن در مقابلش نداشتم. نویسنده­ای سی و هفت ساله که هنوز موهایش سفید نشده­اند. اما کوله باری سنگین از تجربه  بر دوش­هایش است. کوهی کتاب خوانده و دنیاها به چشم دیده…نویسنده­ای که عدد و رقم را می­شناسد و کارش را با اعداد و ارقام می­سنجد. تعداد کلمه هایی که هر روز می­نویسد با دقت یادداشت می­کند. تعداد کیلومترهایی را که هر روز می­دود و مجموع ساعاتی که ورزش می­کند را یادداشت می­کند. همه ی این ارقام را می­برد روی دیاگرام و نمودار برای این که بفهمد کارش درست هست یا نه. خانه ای در آجودانیه دارد. یک خانه پر از کتاب و اتاق کاری که قهوه جوشش دائم به راه است و…

2-می گویند «رضا امیرخانی» به همراه «محمدرضا سرشار» سردم­داران نویسندگان ادبیات داستانی

متعهد و انقلابی و معتقد به آرمان­های انقلاب هستند. خود رضا امیرخانی هم بارها گفته که دوست دارم علمی که دستم گرفته­ام رویش نوشته شده باشد نویسنده­ی انقلابی. هر چند به این موضوع به هیچ وجه من الوجوهی اعتقاد ندارم. اصلن نویسنده­ی انقلابی یعنی چه؟ نویسنده­ی متعهد دیگر چه صیغه­ای است؟ یعنی هر کس بگوید امام خمینی محبوب من است می­شود نویسنده­ی انقلابی و هر کس به این گزاره اعتقاد نداشته باشد ضدانقلابی؟ مگر نویسنده و نویسندگی به همین راحتی در این چهارچوب­های احمقانه­ی محدودکننده می­گنجد؟!…به هر حال تعریفی است که ارائه داده اند و عده ای را زیر این لوا برده اند و… چیزی که می­خواهم بگویم این است که رضا امیرخانی تومنی هزار تومان با آن­هایی که زیر آن پرچم قرار گرفته­اند فرق دارد. آن قدر فرق دارد که خیلی از هم پالکی­هایش مثلن خود همین محمدرضا سرشار چشم دیدنش را ندارند. (مدرک؟ مثلن این مقاله ی محمدرضا سرشار که در مورد انجمن قلم نوشته است. آن بندهای آخر هر جا از جوان نام می برد منظورش رضا امیرخانی است…). بعد از انتخابات هم رضا امیرخانی کم اذیت نشده از جانب همین هم پالکی های احمق که خیلی بهش گوشه کنایه می زدند که چرا موضع نگرفتی. چرا محکوم نکردی. چرا حمایت نکردی… اما بزرگ­ترین دلیلی که می­گویم فرق دارد همین کتاب آخرش است: نفحات نفت.

3-پای حرف رضا امیرخانی که نشسته باشی می­بینی که نفحات نفت چه قدر شبیه خود امیرخانی است. طرز جمله­بندی ها. دغدغه­ها. گوشه کنایه ها. خودش توی مقدمه گفته که کتاب را برای دانشجوها نوشته. برای آن­هایی که هنوز چرخ مملکت به دست­شان نیفتاده. و نوشته که هدفش نوشتن کتابی دقیق و تحقیقی و گراف و دیاگرام دار نبوده. بلکه می­خواسته فقط یک گفت­وگو و یک بیان مساله بنویسد. یک اسی. نه یک آرتیکل. که به نظر من این خودش یک ضعف کتاب است. جای امیرخانی بودم یک نفر (که روزنامه­نگاری و مقاله­نویسی را خوب بلد باشد)را همراه خودم می­کردم تا او آمارها و نمودارها و گراف ها را دربیاورد و من با زبان شیرین و توفنده ام بنویسم شان تا کتاب هم زیبایی ادبی داشته باشد و هم استحکام دلیل و منطق و سند و مدرک. درست است که امیرخانی خوب می­نویسد و زبان گیرایی دارد اما وقتی قرار است در باب مدیریت نفتی و اقتصاد بنویسد بی­مدرک و پانویس و نمودار نوشتن خطر ضعف استدلال را بسیار زیاد می­کند. دامی که درش چند جایی در طول کتاب افتاده…امیرخانی دوست و رفیق کاردرست و دست اندرکار زیاد دارد. چیزهای زیادی هم دیده و تجربه کرده. گپ و گفت هم با این دوستانش مطمئنن زیاد داشته و اصلن کتاب فکر کنم از دل همین گپ و گفت های فراوانش درآمده. فکر می­کنم همین دوستان و گپ­های دوستانه­ی فراوان توهم علامه­ی دهر بودن را به امیرخانی داده…

4-امیرخانی از قانون شروع می­کند و نبود سازوکار درست در ایران و کلی مثال می­آورد و با زبان توفنده و پر از ریزه کاری اش به پیش می­رود. از کار آفرینی و منطقه­ی آزاد و فرهنگ دولتی و فوتبال نفتی تا ریاست نفتی و نبود احزاب سیاسی در ایران واقتصاد و خطر فروپاشی و… چرا خودم را عذاب بدهم. خلاصه­ی کتاب را اصلن می­توانید از این جا بخوانید.

5-دوستی داشتم که از رضا امیرخانی خوشش نمی­آمد. دلیلش هم فقط این بود که رضا امیرخانی توی کتاب نشت نشایش تا می­توانسته به دولت خاتمی بدوبیراه گفته. اما در دولت محمود احمدی نژاد صدایش درنمی­آید…دلیل بچگانه ای بود. این که در این بند می­خواهم چند تا از گوشه کنایه های امیرخانی به دولت مهرورزی را نقل کنم هم بچگانه است. ولی می­خواهم ازش یک نتیجه گیری کنم در شماره ی بعد…

صفحه ی 69: «برای رضایت مردمان یک شهر محروم لازم نیست که رییس جمهور در سفر استانی اول وزیر نیرو را و در سفر استانی دوم فرمان دار را ایلااولا کند! در سفر اول وعده دهد که اگر مشکل آب شور حل نشود وزیر نیرو را فرو می­کنم توی لوله ی آب یا بالعکس[!] و در سفر دوم دستور دهد که حالا که مشکلات حل نشده است کارتابل کاری فرمان دار خرمشهر را بفرستید دفتر رییس جمهور یا بالعکس!این وعده وعیدها لازم نیست…»

صفحه­ی 126: سال­هاست که در هیچ انتخاباتی نامزدی خارج از جریان نفت نداشته ایم. همین باعث می­شود که مردم عن سهو گاهی اوقات به نامزدی ناشناس تر رای دهند و او را منجی بپندارند که از شناس ها دل خوشی ندارند.»

صفحه­ی 49: «دولت نمی فهمد که همه ی اقبال مردم به بورس ملک عدم نفوذ دولت در آن است. اگر قرار شود دولت به همره پیمان­کار دولتی و نظامی و انتظامی مسکن مهر بسازد و مهرورزی کند عملن این صنعت قدیمی و غیرپیشرفته را نیز از دست بخش خصوصی خارج خواهد کرد.»

صفحه­ی 198:  «افق انرژی هسته ای حس امنیت را می گیرد. مردم را مضطرب نگاه می­دارد. این افق به جلسات روزمره­ی آژانس اتمی بستگی وثیق دارد! به پشت چشم نازک کردن دول غربی هم ایضن. به دنده ای که آقای رییس جمهور آمریکا صبح از روی آن بلند شده نیز ایضن. به دندان قروچه ی وزیر جنگ رژیم اشغالگر قدس هم ایضن… چرا افق زندگی مردم را وصل کنیم به چیزی متغیر که هر روز مضطرب باشند…»

6-کمی که اهل مطالعه باشی می­بینی کتاب «نفحات نفت» هیچ حرف تازه ای برایت ندارد. فصل «زمین صاف زمین گرد زمین مشبک» را که می خواندم یاد «جهان مسطح است» نوشته ی توماس فریدمن افتادم و دقتی که آن کتاب برای توصیف جهان نو به کار برده بود.اگر کسی می خواهد بفهمد دنیا چی به چی است بهش عوض «نفحات نفت» مطمئنن «جهان مسطح است» را پیشنهاد می دهم. وقتی مثال چمن های دانشگا شریف را می­خوانی و راه کار درست قضیه از نظر امیرخانی پیش خودت می گویی: این همه ملت فریاد می زنند مرگ بر دیکتاتور مگر چیزی غیر از آزادی  می خواهند؟

امیرخانی توی کتابش هشدار می دهد. هشدار فروپاشی. فروپاشی جمهوری اسلامی، از نوع فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق و بعد در ابتدای فصل بعد می نویسد:

«ذهن الاکلنگی تا به نفحات نفت برسد و تورقی فرماید مخالفت این قلم را با اقتصاد دولتی درخواهد یافت و فی الفور نقد خواهد نوشت در ذم اقتصاد آزاد و نظامات کاپیتالیستیک و… انگ زدن و لیبل گذاشتن روی مقولات فکری از جمله­ی مغالطات روشی مدرن است. این که یکی را چپ بگیری و دیگری را راست، یکی را لیبرال بخوانی و دیگری را طالبان و بعد زود طبق نسخ روزنامه­ای نتیجه گیری کنی، از زمره­ی مصادیق این مغالطه است.

من هم می توانستم در حد چهار خط اعلام کنم که با اقتصاد دولتی مخالفم و قضیه را ختم به خیر کنم و منتظر بمانم تا دیگری از راه برسد و جدل کند که اگر تو ختمی، من شب هفتم! همین دعوای الاکلنگی روزگار ما…»ص191

نکته ای که می خواهم بگویم درباره­ی مخاطب کتاب های امیرخانی است. بخش اعظمی از مخاطبان رضا امیرخانی کسانی هستند که محود احمدی نژاد را دوست دارند. مطئنن به دلایل گوناگون. یک طیف به خاطر این که آقای خامنه ای ایشان را تایید کرده اند. یک طیف به خاطر این که او را انقلابی می دانند. یک طیف به خاطر این که او را ادامه دهنده­ی راه امام می­دانند و… خیلی زیادند و برشمردنش ربطی به حرف من ندارد. حرفم این است که بخشی از مخاطبان امیرخانی حامیان دولت اند. نمی­دانم واکنش آن ها در قبال این کتاب چه خواهد بود. (کتاب قبلی امیرخانی توی همان ایام نمایشگاه به چاپ دوم رسیده بود اما «نفحات نفت» این طور نشد!) شاید امیرخانی را منحرف شده بنامند. شاید با غم و اندوه به او بگویند: «تو هم با ما نبودی…» . شاید به او بگویند غرب زده. شاید به او بگویند لیبرال و خیلی حرف های دیگر. اما چیزی که از ته دل آرزو می کنم این است که آن ها این چیزها را نگویند. سرشان را بیندازند پایین و فکر کنند…و حرف های امیرخانی را الکی الکی به خاطر این که به حرف های مخالفان شان شباهت دارد رد نکنند…امیدوارم آن ها هم بفهمند و یاد بگیرند…

پس نوشت: این نوشته در سایت ارمیا : «نفحات نفت چه قدر شبیه خود امیرخانی است!«

پرتره

مه 19, 2010

سیزده آبان هزاروسیصدوهشتادوهشت. میدان هفت تیر. بلبلشویی عظیم. جمعیت زیادی دور تا دور و وسط میدان در حال حرکت­اند. هیچ کس نمی­ایستد. همه حرکت می­کنند. من و محمد با هم ایم. از خیابان کریم خان آمده­ایم رسیده­ایم به هفت تیر. از میان ردیف ردیف سربازهای باتون به دست و خیابانی مه گرفته از دود و گازهای اشک­آور و جمعیت­های پراکنده ی مردم. گه گاه عده ای را می دیدیم که می­دوند و پشت سرشان هم سربازهایی باتون به دست دوان دوان. سربازها نمی گذاشتند کسی توی پیاده رو بایستد. همه در حال رفتن و آمدن بودند. گه گاه فریادی بلند می شد که: «مرگ بر دیکتاتور.» و بعد هجوم سربازها بود و بعد صدای هماهنگ مردها و زن هایی که آن دور و بر بودند» «ولش کن. ولش کن.»

روی پل های عابر خیابان کریم خان سرباز گذاشته بودند که کسی فیلم و عکس نگیرد. به هفت تیر که نزدیک می شدیم، اتوبس های شرکت واحد را می دیدیم که کنار خیابان پارک شده بودند. اتوبوس هایی که توی خیابان طالقانی جا نشده بودند و آمده بودند آن جا پارک کرده بودند. و مسافران شان هم یا کارمندها بودند یا بچه مدرسه ای ها. صحرای قیامتی شده بود میدان هفت تیر. مرد وزن، بسیجی و سبز در هم پیچیده بودند. بیست سی تا از بسیجی های لباس شخصی(پیرهن همه شان سفید نبود و لی شلوار همه شان پارچه ای بود) دست در دست هم ایستاده بودن جلوی خیابان مفتح. چند تای شان عوض باتون توی دست شان شیلنگ داشتند. پیاده رو ها پر از دخترها و پسرها و مردها و زن هایی بود که هر کدام شان خواسته ای داشتند. و سربازهایی که با باتون به کرکره ی بسته ی مغازه ها می کوبیدند و سروصدا می کردند تا کسی توی پیاده رو نایستد. و مرد ریشوی درشت هیکلی که پیرهنش را انداخته بود روی شلوارش و با باتون محکم به کرکره ی مغازه می کوبید و سر پیرزنی که ایستاده بود توی چشم هایش نگاه می کرد فریاد می زد: «برو گم شو دیگه، عجوزه. از جونت سیر شدی؟»

توی میدان چند تا بچه مدرسه ای جولان می دادند. دست همه شان پرچم ایرانی بود و دو سه تای شان هم پلاکارد «مرگ بر آمریکا» داشتند و می خندیدند. بعد جماعتی از بسیجی ها از بالای میدان درآمدند. پارچه نوشته ای داشتند که بسیجی های دانشگاه های تهرانند و بالا پایین می پریدند و شعار می دادند: «مرگ بر موسوی. مرگ بر موسوی.» از میان شان رد شدیم. رفتیم آن طرف میدان. به سمت خیابان کریم خان. چهل پنجاه نفر زن و مرد آن گوشه که چمن دارد و پیاده رو جمع شده بودند. آن طرف خیابان دسته ی دیگری از بسیجی ها بودند که از جلوی سفارت آمریکا برگشته بودند انگار. یک پرتره ی چند متر در چند متر از خامنه ای گذاشته بودند روی یک چرخ و چهار تا آمپلی فایر هم زیر عکس و دوروبرش مثل یک هیئت زنجیرزنی حرکت می کردند. بلندگو را داده بودند دست کسی که با موسیقی زمینه ی محزونی به گمانم از فیلم از کرخه تا راین با بغض می گفت: «آقاجان الهی که نباشم و اشکت را ببینم. ای رهبر ما ای فرزند لایق و شایسته ی زهرای مرضیه…» جماعت چهل پنجاه نفره شروع کرده بودند به شعار دادن: «مرگ بر دیکتاتور» «تجاوز جنایت مرگ بر این ولایت». دسته ی بسیجی ها دیدند که میدان شلوغ است و دور زدند و عکس بزرگ آقا درست روبه روی جمعیت چهل پنجاه نفره قرار گرفت. محمد گفت: «بدو رد شیم که الانه گاز می زنن.» و دویدیم و دور شدیم که صدای شلیک گاز اشک آور بلند شد و بعد مه سفیدرنگ گاز و مردها و زن هایی که می دویدند و سرفه می کردند و داشتند خفه می شدند و پرتره ی چند متر در چند متر آقا که درست روبه روی شان… و بلندگویی که می گفت: «ما آقامون رو دوست داریم. به والله قسم حاضریم جون مون رو بدیم که فقط آقا یه نفس بیشتر بزنه…»

اشک شان درآمده بود. مثل چی سرفه می کردند. چند تا از دخترها و پسرها سیگار گیرانده بودند و تند تند پک می زدند و دودش را فوت می کردند توی صورت کسانی که سیگار نداشتند…

1-جان کلام چت آن شبم با حامد این بود: روابط انسانی به طرز دهشتناکی پیچیده و دیوانه کننده اند!

2-«ناتالیا گینزبورگ» نویسنده ی ایتالیایی کتابی دارد به نام «فضیلت های ناچیز». کتاب، رمان یا مجموعه  داستان نیست. یک مجموعه مقاله ی ادبی هم… نه مقاله هم نمی توان گفت. یک مجوعه نوشته های تقریبن کوتاه از دریافت های گینزبورگ از زندگی است و به شدت تاثیرگذار و تکان دهنده. برای من بهترین نوشته ی کوتاه این کتاب «روابط انسانی» بود. گینزبورگ نوشته اش را با این جملات شروع کرده بود: «در مرکز زندگی ما مسئله ی روابط انسانی ما قرار دارد. به محض این که از آن آگاه می شویم یعنی به محض این که به عنوان مساله ای روشن و نه همچون دردی مبهم بر ما حضور می یابد، شروع به جست و جوی اثراتش و بازسازی تاریخ بلند تمامی زندگانی مان می کنیم.»

و بعد شروع می کند با لحنی عجیب و پر حسرت و پراندوه از کودکی و نوجوانی و جوانی می رسد به میان سالی و پدرمادر شدن و تصورات آدمی در عمرش از رابطه با دیگران. خواندن این نوشته حس عجیبی به آدم می دهد. یک جور مرور زندگانی در بیست و خرده ای صفحه… چند روز پیش که بار دیگر به سراغ این نوشته ی گینزبورگ رفتم دیدم جهانی که گینزبورگ از آن صحبت می کند جهانی نیست که من در آن زندگی می کنم و نفس می کشم. جهان او جهان روابط پایدار بود. روابط مستحکم و بادوام. روابطی که در آن آدم ها برای با هم بودن ساعت ها و کیلومترها پیاده روی می کردند و حرف می زدند…جهانی که در آن اگرچه روابط به آسانی شکل نمی گیرند اما گسستن شان هم راحت و بی رنج و درد نیست. چون که روابط در ذهن و روان عمق پیدا کرده اند…

3-آدم ها تشنه ی ارتباط برقرار کردن اند. برای فرار از تنهایی است یا غریزه شان یا هرچیز دیگری، من نمی دانم. «چارلز دیکنز» می گوید:» آدمیزادگان چنان آفریده شده اندکه هر یک بر آن دیگری معمایی شگرف است.» در این باره خیلی چیزها می توان گفت. اما نکته ای که وجود دارد این است که این روزها در جهان سیال و مدرنی که می بینیم آدم ها خیلی راحت تر و خیلی خیلی زیادتر با هم ارتباط برقرار می کنند. اقتضای زمانه است یا اینترنت یا جهانی که دارد رو به آنتروپی بیشتر حرکت می کند یا… باز هم من نمی دانم. چیزی که می دانم این است که عمق روابط سیال در جهانی که می بینم و استحکام این رابطه ها و در یک کلام کیفیت شان اصلن مانند آن روابطی نیستند که ناتالیا گینزبورگ توی کتابش توصیف شان می کند… جهان امروز جهان رابطه های سطحی است. با هر کسی که می توانی رفیق شو. اما آن قدر رفیق نشو که قیدوبندی بیاید وسط کار و پابند بشوی. جهان امروز جهان رابطه های تازه است. جهان درهای همیشه باز. «ایتالو کالوینو» نویسنده ی ایتالیایی رمانی دارد به نام «شهرهای نامرئی». یکی از این شهرها لئونیا است که ساکنان آن به داشتن چیزهای جدید و متنوع و لذت بردن از آن ها عشق می ورزند. آن ها هر روز لباس های کاملن جدیدی می پوشند، از جدیدترین مدل یخچال قوطی های کنسرو تازه ای درمی آورند و به آخرین پرگویی های رادیوی آخرین مدل شان گوش می کنند. این یک روی قضیه است. روی دیگر این است که هر روز صبح پسمانده های لئونیای دیروز منتظر کامیون زباله هستند. ماموران زباله مثل فرشته ها مورد استقبال قرار می گیرند و ماموریت آن ها در هاله ای از سکوت محترمانه قرار می گیرد… یک جورهایی آدم های امروزی مثل ساکنان لئونیا شده اند و میل به برقراری رابطه های تازه مثل میل به داشتن چیزهای جدید و متنوع. «وقتی همه چیز دورریختنی باشد دیگر هیچ کس نمی خواهد زحمت فکر کردن به آن ها را بر خود هموار سازد»…

مثال دم دست روابط سیال مدرن می تواند همین دخترها و پسرهایی باشند که نهایت رابطه برقرار کردن شان برسد به یک کافه نشینی و مثال های با طول و تفصیلش را خودتان بهتر از من می دانید و می توانید تعریف کنید. اما یک مثال خاص هم من بزنم…

4- چند وقت پیش که رفته بودم به دانشکده ی علوم اجتماعی چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که اکثریت جمعیت دانشجوها دخترها بودند. اما پدیده ای که اسمش «کی الیسم» شده پدیده ای ست مختص دانشکده هایی که جمعیت دانشجوهای پسر به مراتب بیشتر از دختران است. پس در اساس پدیده ای به اسم کی الیسم مختص دانشکده های فنی است که نسبت پسر به دختر خیلی بیشتر است و دختران در اقلیت اند… و مسلم است که کی الیسم مثلن در دانشکده های هنر موضوعیتی ندارد. چه در آن جا جنسیت موضوعیت خیلی کمتری دارد (و محکومم نکنید به پایین بودن سطح نگاهم که جنسیت خودش عامل مهمی در روابط انسانی است. چه نوع قدیمی و چه نوع سیال و مدرنش! و اصلن مگر دانشجوهای هنر را به عنوان دانشجوهای تراز می توان در نظر گرفت؟!!!)

و کی ال ها را در هر دانشکده ای می توان دید. پسرانی امروزی که در ظاهر متمدن تر اند و مدرن ترند و داخل آدمیزادتر. پسرانی خوش مشرب، خوش اخلاق و در ظاهر حافظ حقوق دختران! خیلی ساده است. پسری که شایسته ی عنوان کی ال از جانب هم جنسانش شده به سادگی قابل تشخیص است. او اوقات بیکاریش را با حرف زدن با دخترها پر می کند. بوفه که می خواهد برود ترجیح می دهد با دخترها برود. تکلیف که می خواهد کپ بزند ترجیح می دهد از دخترهای درس خوان بهره مند شود. در دقایق قبل از شروع کلاس ترجیح می دهد به کل کل کردن با دختران بپردازد. و… و کی ال پسری است که با همه ی دختران رابطه ی خوب و دوستانه ای دارد. نوعی از رابطه که به راحتی می تواند آن را روابط کاری توصیف کند… اما او تیزتر از این حرف هاست. با همه ی دختران روابط حسنه دارد. اما پاگیر هیچ کدام شان نیست. اردو مختلط باشد بهتر است. اما اگر هم نبود اشکالی ندارد. خوب می داند که کی باید بکشد کنار. احساساتش را تقسیم می کند بین همه ی دخترها….می شود گفت کی ال ها سلاطین «روابط جیب بالا» هستند…نوعی رابطه که روان شناسی به نام «کاترین جاروی» درباره اش می گوید: «وجه تسمیه ی آن این است که این رابطه را به گونه ای در جیب خود می گذارید که می توانید هر وقت به آن احتیاج داشتید آن را بیرون آورید.» رابطه های جیب بالا کوتاه اند و شیرین. به اندازه ی یک فرصت ده دقیقه ای بین پایان یک کلاس و شروع کلاس بعدی. شیرینی آن شاید به علت کوتاهی اش است. شاید هم دقیقن مبتنی بر این آگاهی دلگرم کننده است که لازم نیست از مسیر خود خارج بشوی. کار به عشق و علاقه و این حرف ها نمی کشد. یک دوستی ساده است. برای لذت بردن از آن لازم نیست هیچ کاری انجام بدهی. فقط باید به دخترها توجه کنی و برای باز کردن سر صحبت با آن ها جمله ای در چنته داشته باشی: مدل جدید موی سر، یا رنگ مقنعه ی جدید یا عطر جدید یا نمره ی بالای یک درس یا …

«کی ال» یک کلمه ی مخفف است. می توانست معادل باشد. همان طور که چاپلوس و پاچه خوار معادل کلمه ی «خا… مال» اند. «کی ال» هم صورت مودب شده و قابل گفتن کلمه ی»ک… لیس» است. احتمالن کسی که اولین بار این واژه را برای توصیف چنین رابطه هایی در محیط دانشگا اختراع کرد بغض و غرضی داشته. شاید هم دشمنی ای نبوده و مثل همه ی پسرها کمی تا قسمتی بددهن بوده. شاید خودش هم از کی ال بودن بدش نمی آمده. اما نشده که کی ال بشود و همچین نامی را اختراع کرده که فردایش همچون منی بیاید مخففش را (کی ال یا کاف لام فرقی نمی کند!) توضیح بدهد و…

کی الیسم را نمی توان محکوم کرد. جبر روزگار است. در جهان رابطه های گسترده ولی سطحی، کی ال ها روزبه روز بیشتر می شوند و فاصله های ده دقیقه ای بین کلاس ها سرشارتر از خنده های دسته جمعی دخترپسری…

کی الیسم را نگفتم برای این که به یک گزاره ی اخلاقی خوب یا بد برسم و بعد اظهار تاسف کنم از رابطه های این جهان سیال… نه…فقط خواستم یک نام پیدا کنم به عنوان سمبل رابطه های جوانان امروز و آینده سازان فردا و این حرف ها. کی الیسم چیزی است که شاید مصداقش خاص باشد و فقط در یک سری دانشکده ها باشد. اما قابل تعمیم است. می توان از جزءِ کی الیسم به کلِ روابط انسانی امروزی رسید…و فقط می خواستم برای روابط امروزی یک نام خاص پیدا کنم!

5- راستی در این میانه تکلیف عشق چه می شود؟

آیا رابطه ی عاشقانه معنایی خواهد داشت؟

اصلن آیا به عشق(رابطه ای عمیق تر و سرشار از احساس تر و…) نیازی خواهد بود؟

رالف امرسون شاعر آمریکایی می گفت: «وقتی روی یخ نازک اسکیت بازی می کنید رستگاری شما در سرعت است.» وقتی کیفیت (عشق) نباشد ما در کمیت(کی الیسم) دنبال رستگاری خواهیم گشت. شاید این گونه باشد. نه؟!

پس نوشت: کی الیسم در مراحل پیشرفته!: فساد

پول درآوردن

مه 11, 2010

با محمد که رفتم نمایشگاه کتاب، یک ساعت و نیم دنبال جای پارک برای ماشین می­گشتیم. تمام کوچه پس کوچه­ها و خیابان­های اطراف نمایشگاه را رفتیم و آمدیم برای این­که جای پارک پیدا کنیم. آن هم همان ساعت اول نمایشگاه توی روز وسط هفته که فکر می­کردیم دیگر جای پارک گیرمان خواهد آمد. و چه فکر ابلهانه­ای! چشم­های­مان را می­گرداندیم توی ماشین­های پارک­شده در کنار خیابان­ها و کوچه­ها تا جای خالی پیدا کنیم. هیچ جای خالی­ای پیدا نمی­شد. همه جا پر بود. کلافه شده بودیم. جای خالی هم که پیدا می­شد جلوی پل و در بزرگ خانه­ای بود که خیلی درشت روی آن نوشته بودند: پارک= پنچری. یا این که سطل آشغال گذاشته بودند جلوی پل، یا تیر دروازه­ی گل کوچک که یعنی پارک نکنید. این فضاهای خالی بین ماشین­ها که همه­شان از دم جلوی پل و در بزرگ خانه­ای بودند برای­مان حسرت­برانگیز شده بودند. اما از آن حسرت­برانگیزتر می­دانی چه بود؟ منظره­ی باز بودن در یکی از همین پل­ها. دری که باز بود و پارکینگ آپارتمانی چند طبقه را نشان می­داد تقریبن خالی از ماشین که آن ماشین آخری در حال خارج شدن از پارکینگ بود. پارکینگی خالی از ماشین… برای آدم­هایی که یک ساعت و نیم دربه­در دنبال جای پارک برای ماشین بودند… اغواکننده بود. به محمد می­گفتم: برویم توی یکی از همین پارکینگ­ها. می­گفت: می ریم ماشینو پارک می­کنیم اما دیگه دست­مون بهش نخواهد رسید و به یغما خواهد رفت! اغواکننده بود و البته حرصم را درمی­آورد. به این فکر می­کردم که این مردم که این همه از بی­پولی و گرانی و بدبختی و نداری می­نالند چرا حرکت نمی­زنند؟! به این فکر می­کردم که این­ها عوض این­که درِ پارکینگ بزرگ و خالی آپارتمان­شان را ببندند و یک برچسب بزرگ «پارک مطلقن ممنوع» بچسبانند به آن در، چرا در پارکینگ­شان را باز نمی­گذارند؟ مطمئن بودم که توی هر کدام از آپارتمان­ها آدم بیکار پیدا می­شد. چه می­شد در آپارتمان را باز می­گذاشتند و آن آدم علاف و بیکار را هم می­کاشتند کنار در و تابلو می­زدند: «پارکینگ ساعتی 1000تومان»! آن وقت سیل آدم­های کلافه به سمت پارکینگ بی­مصرف خانه­شان سرازیر می­شد و به ربع ساعت نکشیده پارکینگ­شان پر می­شد و جیب­شان هم همین­طور! فکرش را بکن حداقل روزی ده تا ماشین به طور متوسط سه ساعت پارک کنند…

به این چیزها که فکر می­کردم برای محمد غر می­زدم که: اه! این­ها اصلن فکر اقتصادی ندارند!!!!

قطارباز

مه 8, 2010

پل ورسک-قطار تهران ساری

من دیوانه­ی قطارم. دیوانه­ی واگن­ها، کوپه­ها و لکوموتیوی که به پیش می­راندش. من دیوانه­ی راه­رفتن توی راه­روهای قطارم و ایستادن توی راه­روها، کنار پنجره. دیوانه­ی اینم که پنجره را پایین بیاورم تنه­ام را بیندازم روی پنجره بگذارم باد بزند توی صورتم و نگاه کنم به منظره­هایی که از پیش رویم می­روند و می­روند. دیوانه­ی صدای تلق تولوق مداومش هستم که «آیریلیق آیریلیق» هم می­توانم بشنومش…

و آن قدر دیوانه­اش بودم که فقط و فقط به خاطر او برای خودم و اسی تور مازندران گردی راه بیندازم…

وقتی آن روز با اسی رفتیم شرکت مسافرتی «زرین­گشت» و دو تا بلیط قطار برای ساری خریدیم به قیمت هر بلیط هزاروچهارصدوپنجاه تومان توی ذهنم رویایی بودنش را حدس می­زدم. اما فکرش را نمی­کردم که به خاطرش آن همه دعا به جان رضاشاه کبیر بکنم…

شش نفری که توی یک کوپه بودیم بلیط­مان یک ویژگی مشترک داشت. توی قسمت توضیحاتش نوشته بود: ویژه­ی برادران. من تهرانی بودم و اسی لاهیجانی و یکی مشهدی و یکی اراکی و آن یکی اردبیلی و آن یکی که کم حرف تر از همه­مان بود ماسالی. مشهدیه و اراکیه سرباز بودند و دم به دقیقه سیگار می­کشیدند. اردبیلیه و ماسالیه دانشجو بودند. و من و اسی هم فقط مسافر بودیم. برای هیچ کاری به ساری نمی­رفتیم. هدف­مان همان چیزی بود که برای آن چهارتا وسیله بود.دو تا کوپه آن طرف­ترمان دو تا خارجکیه هم بودند. فارسی بلد نبودند. افسوس خوردم که چرا انگلیسی بلد نیستم بروم باهاشان گپ بزنم. حدس می­زدم مثل من و اسی باشند. در پی یک رویا. برای فرار از جهان مزخرفی که درش زندگی می­کردند…

و قطار از تهران راه افتاد و به گرمسار رفت و بعد به فیروزکوه. سر راه مان کویر و برهوت بود و بعد کوه­های عجیب غریب و فیروزکوه چند ده­دقیقه ای علاف شدیم. میان کوه­ها و باد خنکی که می­وزید. اردبیلی که پای ثابت قطار تهران ساری بود می­گفت این جا قطار می­ایستد تا لکوموتیوش را تقویت کنند تا بتواند از کوه بالا برود. و بعد راه افتادیم. مسیر پرپیچ­وخم بود. کنار پنجره ایستاده بودم و سر پیچ­ها با خوشحالی به  لکوموتیو و ته قطار نگاه می­کردم. پیرمردها و بچه­هایی که کنار خط آهن ایستاده بوند دست تکان می­دادند. برای شان بای بای کردم. توی یکی از روستاهای کنار خط آهن مادری بچه­اش را بغل کرده بود آورده بود کنار ریل و به بچه­هه یاد می­داد که برای قطار و مسافرهایش بای بای کند…و بعد تونل­ها شروع شدند. یکی از تونل­ها خیلی طولانی بود. چندین دقیقه فقط تاریکی بود و تاریکی. انگار تونل نمی­خواست تمام بشود. توی تونل ظلمات محض بود. چشم چشم را نمی­دید. و وقتی تونل تمام شد… یک رویا بود. دقیقن یک رویا بود. قطار داشت از میان مه ها حرکت می­کرد. از بین کوه­هایی به هم چسبیده. آن قدر به نزدیک که انگار کوه­ها فقط برای عبور قطار صبر کرده­اند و به هم نچسبیده­اند و مه. مه. مه. و بعد درخت­ها و سبزه­ها. و درخت­ها. درخت­ها. درخت­ها. بوی باران. و به پنجره که تکیه می­دهی برای دیدن مناظر بیرون حس می­کنی صورتت دارد خیس می­شود. و از باران نیست. از این است که حالا تو وسط ابرها داری به پیش می­روی…قطار از بالای بالای کوه می­رود. جاده­ی آسفالته ته دره است. خیلی خیلی پایین. و تو ماشین­ها را دقیقن اندازه­ی قوطی کبریت می­بینی و خودت از بالای کوه­ها و جنگل­ها می­روی…هیجان­انگیز بود. آن­قدر هیجان­انگیز که اسی موبایلش را دربیاورد و وسط راهروی قطار آهنگ بگذارد. آن­قدر هیجان­انگیز که هر شش نفرمان از کوپه بزنیم بیرون و بچسبیم به پنجره­ی راهرو و مست و ملنگ شویم…و بعد قطار کم کم شروع کرد به پایین آمدن از قله­ها. مسیر پرپیچ­وخم­تر از همیشه بود. سر قطار را که نگاه می­کردم نمی­دانم چرا خیلی از یادهای دوران کودکی­ام داشت توی دلم زنده می­شد. یاد یکی از کتاب­های دوست­داشتنی دوران بچگی­م افتادم. یاد «جیم دگمه و لوکاس لوکوموتیوران«. بعد یاد «بچه­های راه آهن» افتادم و از خوشی خندیدم. قطار از زیر پل ورسک رد شد و بعد راهش از راه جاده­ی آسفالته جدا شد. رفت وسط جنگل. رفت وسط درخت­ها. دل جنگل. جاهایی که وقتی از پنجره نگاه می­کردم گاهی اوقات فقط یک رنگ را می­دیدم: رنگ سبز برگ­ها و علف­ها و درخت­ها را. نه از این سبز معمولی­ها. نه. سبز اردیبهشتی. قطار از جاهایی رد می­شد که دست آدمیزادها به آن جاها نرسیده بود تا به گند بکشانندش. سبز رادیبهشتی و آسمان ابری شمال و… و من دیوانه­ی قطارم. من دیوانه­ی قطار تهران ساری توی اردیبهشتم…دیوانه­ی دیوانه!

فرزانه

مه 5, 2010

دخترک هم­بازی دوران کودکی­ام بود. آرایشکی به هم زده بود. حتم دل­باب شوهرش که می­گفتند لندهور است و بداخلاق و البته پول­دار. خیلی لاغر شده بود. سه سال پیش که دیده بودمش چاق بود. خیلی چاق بود. مامان تعریف رژیم هایش را می کرد که چه عذابی کشیده برای لاغر شدن و احتمالن شوهر کردن. شوهر کردن؟!

اما از لاغر هم لاغرتر شده بود.

با پرایدی آمده بود. کیسه­ی سی کیلویی برنج را خودم برایش بلند کردم گذاشتم توی صندوق عقب ماشین. تشکر کرد. صدایش همان صدای بچگی­هایش بود انگار. خیلی زیر و خیلی بچگانه. فقط دیگر حروف صدادار را نمی­کشید که لحنش لوس و ننر شود. توی قیافه­اش یک جور غم هم بود. زیر چشم­هایش گودافتاده و تیره بود. مامان بیکار که می­شد از دعواهای او و شوهرش برایم تعریف می­کرد. می­گفت چند بار تصمیم گرفته­اند طلاق بگیرند… عروسی­اش نرفته بودم. یکی از همان روزهای معمولی بود که حوصله­ی حتا جواب دادن به اس­ام­اس ها را هم نداشتم. چه برسد به حوصله­ی عروسی رفتن… بابا و مامان رفته بودند و تعریف می­کردند از عروسی که می­آمدی می­دیدی. که از کفت رفت چنین عروسی­ای…

فردای عروسی همان­طور که داشتم قدم می­زدم برای خودم تا برسم به ایستگاه اتوبوس دیدم ماشینی برایم بوق می زند. بی محلی کردم و راه خودم را رفتم. دیدم باز بوق می­زند. برگشتم دیدم محمد است. پسر بقال سر نبش خیابان. گفت: برسونمت.

سوار شدم و یادم نیست چه طور صحبت­مان کشید به فرزانه که گفتم دیشب عروسی­اش بود. و این را که گفتم ساکت شد. صورتش تیره شد. همان جوری شد که توی کتاب­ها می­نویسند: مه سیاهی بر چهره­ی او چیره شد.

می­خواستش. خیلی شدید. و نمی­دانم چرا و چه­طور دخترک او را سردواند و چه شد که به هم نرسیدند…

فرزانه سوار ماشین شد. نگاهی به نبش خیابان انداختم. دیدم محمد آمده جلوی مغازه ایستاده و نگاه­مان می­کند. فرزانه لحظه­ای نگاهش کرد. ازم خداحافظی کرد و ماشین را راه انداخت و از جلوی مغازه رد شد رفت. محمد همان­طور نگاهش می­کرد. نمی­دانم فرزانه باز هم نگاهش کرد یا نه!

به جان خودم، اگر بزند می­زنم. تف بیندازد تف می­اندازم. و اگر بخندد… اصلن فکرش را نمی­کردم هم­دانشگاهی باشیم. یعنی به تیپش نمی­آمد دانشجو باشد. تودل­برویی اش او را دبیرستانی نشان می­داد. خیلی دست بالا بگیرم پیش­دانشگاهی و پشت­کنکوری. نشد حرف بزنیم بفهمم آن روز. و حالا…دیرتر از من آمده. من زود آمدم. استاده هر چه­قدر این طرف آن طرف کرد که هر دو تا پسر با هم و هر دو تا دختر باهم بیفتند نشد. یک پسر دختر باید با هم می­افتادند و شانس من بود. زودتر آمده بودم و کنار میز آزمایش و بالن­ژوژه­ها ایستاده بودم تا گل­پری­جونم بیایدو حالا آمده بود و مات نگاهم می­کرد…

به جان خودم اگر دست روی من بلند کند چپ و راستش می­کنم… و اگر بخندد…

آن روز هم خندیده بود. باورم نشده بود به آن راحتی روی لپ صورتی­اش چال بیفتد. جلوی ویترین کتاب­فروشی توی پاساژ ایستاده بودم که تصویر ناواضح او را چند قدم آن­طرف­تر توی شیشه دیدم. بعد رویم را برگرداندم و نگاهش کردم. نرم و ناز بود. بی­نهایت خوشگل. بی­خیال ویترین شدم و فقط به او نگاه کردم. مانتوی کوتاه چهارخانه سفید و خاکستری پوشیده بود و شال قرمز انداخته بود روی سرش. فهمید که دارم نگاهش می­کنم. یک پر شالش را انداخت روی شانه­اش. همان جوری بهش زل زده بودم. بعد یک نگاه به من انداخت. لبخند زدم و او هم لبخند زد. گفتم: با من قدم می­زنی؟!

انگشتش را گذاشت روی لبش. به بالا نگاه کرد. گفت:م م م م…بعد به من نگاه کرد. یک لحظه از خودم بدم آمد که چرا این همه مردنی­ام و قوزی. همان طور که داشت بهم نگاه می­کرد خندید و گفت: باشه.

دختر خوبی بود. راحت بود. خوره­ی کتاب و فیلم. وقتی گفت بوکوفسکی را می­پرستد دلم خواست ببوسمش. اما دستش را گرفتم. و انگشت­هامان را به هم قفل کردیم. اسمش ترانه بود. وقتی اسمش را گفت من خواندم: باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان…بقیه­ش یادم نیامد. هر چه قدر زور زدم یادم نیامد که نیامد. سه نشد اما. دستش را گرفته بودم و داشتیم توی پیاده­رو می­رفتیم. نمی­دانستم کجا می­رویم. فقط راحت بودم. دلم می­خواست براش حرف بزنم. هر چی به ذهنم می­آمد بی­سانسور بهش می­گفتم. قشنگ گوش می­کرد و قشنگ لبخند می­زد. خواستم بهش بگویم: تو خیلی خوشگلی. ولی توی پیاده­رو حیف بود. باید می­نشستیم و توی چشم­هایش نگاه می­کردم و می­گفتم…آره…توی همین فکرها بودم و حواسم فقط به او بود که یک­دفعه یک خانم چادری جلوی­مان سبز شد. دست­های­مان از هم جدا شد. فقط یک مثلث از صورت خانمه پیدا بود که یک خیار چروکیده­ی سفیدرنگ از وسطش آویزان شده بود.

به ترانه گفت: سلام دخترم. فکر نمی­کنی حجابت خیلی نامناسبه؟

صورت ترانه یک­دفعه معصوم و بی­گناه شد. شالش را محکم پیچید دور سرش.

خانمه گفت: برگرد!

ترانه برگشت. مانتویش کشی بود و چسبیده بود به ماتحتش. جیب عقب­های شلوار جینش معلوم بود. خانمه نچ نچ کرد و گفت: همراه من بیا.

ترانه به من نگاه کرد. گریه­ش گرفته بود. ون گشت ارشاد توی خیابان بود. خانم چادری خیارمثلثی برگشت بهش گفت: چرا وایستادی؟

شیشه­های ون دودی بودند. یک سرباز در ون را باز کرد. ترانه آرام آرام راه افتاد. گفت: دانیال، نذار منو ببرن!

-چی کار کنم؟!

-دانی نذار منو ببرن اماکن. مامانم بفهمه منو می­کشه.

-با این خانمه صحبت کنم؟!

-نه. بابام اگه بفهمه خونه راهم نمی­ده!

-خب، یه کاری بگو بکنم.

-می­تونی برام یه مانتوی گشاد جور کنی؟!

-مانتوی گشاد؟!

-آره. تو رو خدا. سریع. قبل از این که این ونه پر شه.

-باشه.

ترانه رفت به سمت ون. قبل از این­که فرصت کند برگردد من را نگاه کند، سرباز در ون را بست. از پشت شیشه­ی دودی چیزی معلوم نبود.

من راه افتادم به سمت مانتوفروشی­ها. قیمت­ها گران بود. شصت هفتاد هزار تومن. گشتم. یک مانتوفروشی حراج کرده بود. مانتوهای دوازده هزارتومنی داشت. خیلی نازک بودند. بدتر می­شد. هفده هزارتومانی داشت. کیف پولم را نگاه کردم. دقیقن فقط هفده هزار تومن داشتم. از خودم پرسیدم: ارزشش را دارد؟!

به یکی از مانتوهای سبز نگاه کردم و دوباره از خودم پرسیدم: واقعن ارزشش را دارد؟!!

بعد دیدم ارزشش را ندارد. از مغازهه ردم بیرون. رفتم توی پیاده­رو به ولگردی و راه رفتن…

و حالا ترانه بعد از مدت­ها توی آزمایشگاه فیزیک ایستاده روبه رویم و مات نگاهم می­کند. و نمی­دانم می­خواهد چه کار کند. فقط اگر بزند توی صورتم می­زنم توی صورتش. اگر تف بیندازد توی رویم تف می­اندازم توی رویش. و اگر بهم بخندد…

اگر بهم بخندد بهش می­خندم. آره. بهش می­خندم…

جنبش دانشجویی

آوریل 26, 2010

1)       سال 1348، شركت واحد اتوبوسرانى تهران اعلام كرد بهاى بليت اتوبوس از دو به پنج ريال افزايش خواهد يافت. بسيارى از مردم تهيدست تهران اعتراض كردند. تب اين اعتراض دانشگاه تهران و، بيش از همه، دانشكده­ی فنى را فرا گرفت و به تخريب و سوزاندن چندين اتوبوس انجاميد. پيشنهاد افزايش بليت پس گرفته شد.(از خاطرات مهندس محسن نجات حسینی)

2)       سه­راه تهرانپارس محل توقف مینی­بوس­های خط تهران بومهن رودهن است. حوالی سال­های 79-1378 کرایه­ی مینی­بوس­ها ده تومان زیاد شد. دانشجویان دانشگاه آزاد رودهن در اعتراض به این اقدام یک روز به دانشگاه نرفتند و همگی چهارزانو نشستند کنار پیاده رو و یک صف بسیار طولانی را به وجود آوردند. این اقدام اعتراضی شان باعث ترافیک شدیدی در آن روز شد. اما قیمت مینی­بوس­ها سرجای خودش برگشت.

3)       این روزها همه چیز دارد گران­تر و گران­تر می­شود. از کرایه­ی صدتومانی اتوبوس­ها که بیست­وپنج درصد افزایش یافته تا قیمت شیر یارانه­ای که از 250تومان شده 350 تومان و…

4)       اولین فیلمی که «دیوید لینچ» کارگردان شهیر آمریکایی ساخت اسمش بود: «کله پاک کن«. بعد از نمایش فیلم شایعه ای عجیب در مورد تاثیر دیوانه­کننده­ی آن شکل گرفت: گفته می­شد که صدای وزوزی در فرکانس فوق­العاده پایین به حاشیه­ی صوتی فیلم افزوده شده است تا بر ذهن و ناخودآگاه تماشاگر تاثیر بگذارد. این صدا اگرچه محسوس نبود اما احساسی بد در تماشاگر برمی­انگیخت و گاه باعث تهوع هم می­شد.

می­خواهم بگویم حال و احوال این روزهای دانشگا و دانشجو یک جورهایی شبیه آن فیلم لینچ شده است. تماشگر فیلم را بگیرید مسئولان حکومتی و کسانی که ید قدرت در دست آن­هاست. شخصیت­های فیلم و آن­هایی که دارند حرف می­زنند بچه­های بسیج و طرفدار حکومت­اند که یکه­تازی می­کنند و تماشاگر فیلم گفته­های­شان را دنبال می­کند و خشنود می­شود از شنیدن قصه ای باب میلش. اما عده­ی انبوهی در این فیلم هستند که حرف نمی­زنند. نمی­توانند حرف بزنند یا جرئتش را ندارند یا… آن ها فقط یک صدای وزوزاند. صدای وزوزی که به ناچار افزوده شده. تماشاچی از این صدا بیزار است. تا حد امکان سعی کرده نگذارد حرف بزنند و صدای شان را تا حد امکان پایین آورده. تا حدی که دیگر محسوس نیست. ولی این صدا هنوز هست. مثل یک وزوز هست.

این صدا این روزها به چیزی اعتراض نمی کند. ولی هست. و شاید تاثیر ویران کننده ای بر تماشاچی فیلم بگذارد… البته فقط شاید!

1)این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست
در بند سر زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که بر گردن یاری بوده ست

2)از رنج کشیدن آدمی حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماناد به جای
پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

3)بر چشم تو عالم ار چه می آرایند
مگرایی بدان که عاقلان نگرایند
بسیار چو تو روند و بسیار آیند
بربای نصیب خویش کت بربایند

4)از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامده ست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

5)چون لاله به نوروز قدح گیر به دست
با لاله رخی اگر تو را فرصت هست
می نوش به خرمی که این چرخ کهن
ناگاه تو را چو خاک گرداند پست

6)مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ زامید رحمت و بیم عذاب
از آذر خاک و باد و از آتش و آب

7)رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان که را بود زهره ی این؟

8)هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه ی خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا

9)تا چند اسیر رنگ و بوی خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد

10)گاویست در آسمان و نامش پروین
یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین!

دیروز صبح که وارد دانشکده ی فنی شدم دیدم یک کپه ورق آ4 گذاشته اند کنار در و ملت برمی دارند می خوانند. من هم برداشتم و شروع به خواندن کردم. نامه ی جمعی از دانشجویان بود در اعتراض به بدحجابی به فرهاد رهبر با این عنوان: جناب آقای دکتر فرهاد رهبر! این جا دانشگاه است یا…؟!
از پله های فنی که رفتم بالا دیدم عین این نامه را در یک برگه ی آ1 بزرگ چسبانده اند به بالای در تالار چمران. جایی که هر کس وارد فنی شود گذارش به آن جا خواهد افتاد و آن را خواهد دید و خواهد خواند که:
«جناب آقای دکتر فرهاد رهبر! آن چه اینک پیش روی شماست رنجنامه ای است از سوی جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به از بین رفتن فضای مناسب برای تحصیل و خلاقیت علمی که به وسیله ی رفتار برخی از دانشجویان در شکستن حریم ها و هنجارهای اخلاقی و آداب اجتماعی پدید آمده است…»
با این که نامه نگارش بسیار ضعیف و پراشکالی داشت بازتاب وسیعی در سطح دانشکده داشت. چه این که نویسندگان این نامه کپی آ1 نامه شان را روی هر بردی در دانشکده چسبانده بودند و در پردیس امیرآباد هم جلوی هر دانشکده یک نسخه از نامه شان را چسبانده بودند. نامه منشا خیلی از بحث ها و گفت و گوها در باب مساله ای تکراری به نام حجاب شد. ساعتی بعد که کلاسم تمام شد و دوباره به جلوی تالار چمران رسیدم دیدم عده ی زیادی مشغول خواندنند و عده ای هم با خودکار برداشته اند سوتی های نگارشی نامه را نوشته اند و حاشیه های جالبی بر نامه نوشته اند:
جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران را تعبیر کرده بودند به: جمعي از «دانشجويان دختر نديده دانشگاه تهران» و «جمعي از دانشجويان تحريك شده دانشگاه تهران» و نوشته بودند: «آخه اين همه كافور مي دن بازم…» و «ديگي كه براي من نجوشه مي خوام سر سگ توش بجوشه ! اين ها خودشان نتوانسته اند مخ بزنند ، مي خواهند جلوي مخ زني ديگران را هم بگيرند» و…
امضای پای نامه به نام «جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران» بود که با توجه به قرائن فراوان و بند آخر نامه که بندی از وصیت نامه ی سیاسی الهی آقای خمینی را آورده بودند(مردم و جوانان حزب الهی اگر برخورد به یکی از امور مذکور نمودند به دستگاه های مربوطه رجوع کنند و اگر آنان کوتاهی نمودند خودشان مکلف به جلوگیری هستند{یک جور تهدید}) می توان آنان را به راحتی شناخت.
نکته ی قابل توجه در باب این نامه این است که بلافاصله پس از خطبه های خطیب نماز جمعه ی تهران(آقای صدیقی) این نامه نوشته شده و تاثیر آن خطبه ها را به وضوح می توان بر این نامه احساس کرد. نکته ای که نشان می دهد این دانشجویان به اصطلاح دانشگاه تهران یکی از مهم ترین ویژگی های دانشجوی چنین دانشگاهی را از یاد برده: پیشرو بودن. این نامه نشان می دهد که تا به چه حد این دانشجویان پیرو اند و نه پیشرو. و معلوم است که باید کسی از بیرون پیشقدم شود تا اینان دنباله گیری کنند پیروی کنند پیرو بودن را افتخار می دانند برای خودشان و نمی دانم یادشان هست یا نه که همان امامی که سخنانش را قرآن مدرن می دانند دانشجویان را تحسین می کرد فقط به خاطر پیشرو بودن شان و…
اما در باب نامه شان، امروز سر ناهار یکی از دوستان بسیجی این طور استدلال می کرد که ما به وظیفه ی امربه معروف و نهی از منکرمان عمل کرده ایم و اینجا دانشگاهی است که اکثریت آن مسلمانند و نهی از منکر واجب بود و… و محمد به او گفت که تو از کجا می دانی که اکثریت این دختران مسلمان اند که می خواهی برای شان تعیین تکلیف کنی؟
و ته حرفش برمی گشت به این که جو حاکم بر دانشگاه یک جو به اصطلاح دوستان بسیجی «سکولاریته» است و دین(همان اسلامی که شما می گویید) در این جا کاملن یک چیز شخصی شده است و وقتی این دین به عنوان یک چیز شخصی در این جا تعریف شده و جاافتاده دیگر نوشتن همچین نامه هایی بی معنا می شود…و حقیقت غیرقابل انکاری بود!
به هر حال بعد از ظهر که رفته بودم جلوی دانشکده ی متالورژی دیدم که برگه ی آ1 این نامه که روی برد آن ها هم بود پاره پاره شده است و این را می شود نوعی اعتراض سنگین به این نامه در میان دانشجویان دانست…
اما نظر من در مورد این نامه:
من هم از این نامه خوشم نیامد. مخصوص لحن تهدیدآمیزش که یک جور اولتیماتوم سنگین به دختران زیباروی لیدی گاگای دانشگا بود!
یادم می آید پانزده سالم بود که «محمدرضا کاتب» را دیدم. نویسنده ی بسیار بزرگی است. از آن مردان نازنین روزگار که فقط کار خودشان را می کنند و سعی می کنند ان را به بهترین شکل انجام دهند. سردمدار ادبیات پست مدرن ایران. قبل از دیدنش انتظار دیدن مردی را داشتم کاملن پیچیده با ظاهری خفن و لباس هایی اجق وجق که هر جزئی شان معنایی داشته باشد. اما وقتی آمد دیدم فقط یک شلوار پارچه ای سیاه پوشیده و یک پیرهن سفید که آن را هم انداخته روی شلوارش!
درس بزرگی به من داد با آن تریپش این نویسنده و شعاری را یکی از اصول زندگانی ام کرد: «سادگی ظاهری پیچیدگی درونی». راستش این شعار را یک جور ملاک ارزیابی آدم ها هم برای خودم قرار می دهم. می گویم هر چه آدم درونی غنی تر داشته باشد و به اصطلاح عقل توی کله اش باشد از «دیگران» بیشتر پرهیز می کند و سعی می کند کمتر توی چشم باشد. چیزی را که در تمام تیپ زدن ها و آرایش کردن ها و خودنمایی های زنان و دختران دیده ام یک جور تمنای دیده شدن و تمنای توجه شدن بوده. انگار که محتاج اند تا «دیگران» آن ها را ببینند. و این محتاج بودنه به نظرم رابطه ی کاملن معکوسی دارد با غنای درونی آن زن آن دختر. و احساس می کنم وقتی دختری آرایش می کند تا قشنگ ترین دختر روی زمین بنامندش خیلی راحت دارد به من می گوید: من یه احمقم. بی خیال من شو.
وهستند دخترانی که برای این که به شان نگویند امل، می روند توی فاز خودنمایی که آن ها هم احمق اند. چون «دیگران» بیش از آن چه باید برای شان اهمیت دارند.
و راستی چرا تیپ زدن و آرایش کردن را ممنوع کنند؟ این جوری فهمیدن میزان حماقت زن ها و دخترها سخت می شود. نمی شود؟!

بازنده

آوریل 18, 2010

دیوار دانشکده ی داروسازی دانشگاه تهران

این روزها دانشکده ی فنی محل یکه تازی بچه های بسیج است. البته تقریبن یک سالی هست که محل یکه تازی بسیج است. این روزها محل یکه تازی دانشجوهای بسیجی فنی است. مهم ترین نشانه ی این یکه تازی هم تغییر مکان اتاق بسیج دانشجویی در داانشکده ی فنی پایین(پردیس انقلاب) و دانشکده ی مکانیک است. اتاق بسیج در دانشکده ی فنی جایی بود که خیلی ها آن را بسیار شایسته ی بسیج می دانستند. هر وقت کسی می آمد دانشکده ی فنی و می پرسید آقا ببخشید دستشویی کجاست؟ می شنید که بپیچ دست چپ. روبه روی بسیج دستشوییه. و البته برعکسش هم زیاد پیش می آمد. و لذت پنهانی برای خودش داشت این آدرس اتاق بسیج! اما یکی دو هفته ای می شود که اتاق بسیج تغییر مکان پیدا کرده. منتقل شده به طبقه ی دوم دانشکده. کنار آسانسور. تقریبن روبه روی دفتر انجمن اسلامی. در پرترددترین مکان دانشکده ی فنی. اتاقی که قبلن ما متوجهش نشده بودیم و انگار بسیجی ها اراده کرده اند اتاقی روبه روی انجمن به دست آورند و اتاقی آن جا ساخته شده! در دانشکده ی مکانیک هم یکی از بهترین اتاق های دانشکده به بچه های ببسیج اختصاص داده شده. یکی از روشن ترین و بزرگ ترین اتاق های دانشکده که پیش از این اتاق دو تن از اساتید بود و حالا تخلیه شده برای بچه های بسیج…

اما به غیر از این، حجم انبوه نشریاتی است که بچه های بسیج با تیراژهای زیاد چاپ می کنند. امروز صبح که جلوی اتاق بسیج به خواندن برد اختصاصی شان مشغول بودم کنار نشریات شان کارت ویزیت هایی را دیدم که رویش آدرس سایت شان چاپ شده بود. به هر حال مجموعه ی این ها چیزی را که به ذهن آدم می آورد افزایش حمایت ها از این گروه در دانشکده است. حمایت هایی که مطمئنن از بیرون می شود نه از درون.

اما نکته ای که وجود دارد این است که این جور فعالیت های بی وقفه ی بسیج مانند بازی کردن تیمی در یک زمین فوتبال است که تیم مقابل شان وجود خارجی ندارد. آن ها با هم پاس کاری می کنند، هماهنگ اند، سریع اند و پشت سر هم توپ را به تور دروازه ی مقابل شان می چسبانند. و مثل این که از نبودن تیمی مقابل خودشان خوشحالند. اصلن اگر تیمی مقابل شان باشد نمی توانند گل بزنند و خیلی بد می شود. بله. از انجمن اسلامی این روزها هیچ بخاری برنمی خیزد. طیف عظیمی هنوز زخم های زندان را بر شانه های شان احساس می کنند و فضای رعب و وحشت را احساس می کنند و خیلی ها هم البته امیدی به تغییر و مبارزه و سعی برای بهتر کردن چیزی ندارند…و فضای یاس و مردگی و نه پویایی…

اما بسیج می تواند نتیجه ی کارهایش را در انبوه نشریات باقی مانده بر میزش ببیند که پس از دو سه روز هم نشریاتش روی دستش باد می کند و کسی برشان نمی دارد و البته حامیان بسیج می توانند نتیجه ی حمایت های شان را در نقاشی روی دیوار دانشکده ی داروسازی ببینند…

محکوم به خوب بودن

آوریل 15, 2010

جهان گوگلیسایت عجیبی است. اسمش این است: آیا دوستان شما آن جا بوده اند؟(Have your friends there?) . به شما این امکان را می دهد که با یک لینک ساده بفهمید آیا دوست شما از سایت های مبتذل بازدید کرده یا نه؟ خیلی ساده با چند تا کلیک می توانید این را بفهمید. وارد سایت می شوید و لینکی را که در پایین صفحه به شما داده می شود به کسی می دهید که روی آن کلیک کند. چند ثانیه بعد از ان که دوست تان روی ان کلیک کرد لیست سایت های مبتذلی را که از آن بازدید کرده روی صفحه ی نمایش شما نشان می دهند. به همین سادگی. نه ویروس است. و نه کرم کامپیوتری. با یک تکنیک هوشمندانه ی برنامه نویسی به راحتی این کار میسر شده است.(آشنایی با طرز کارش: این جا)

وقتی این سایت را دیدم رفتم توی فکر. واقعن من در چه جهانی زندگی می کنم؟> این جا کجاست؟ چه طوری هاست؟ مختصاتش چگونه است؟ به خودم گفتم این جهان جهانی با مختصات دکارتی قدیم نیست. یک جهان با مختصات ریمانی است که مجموع زوایای مثلث در آن کمتر و بیشتر از 180درجه می شود.

@@@

«هدف گوگل این است که همه ی دانش جهان را به آسانی برای همه قابل دسترسی سازد. گوگل امیدوار است زمانی فرا برسد که هر کس در هر کجا با یک تلفن همراه بتواند همه ی اطلاعات جهان را در جیب خود داشته باشد»

این دو خط از کتاب «جهان مسطح است» احتمالن بهترین توصیف برای «جهان گوگلی» است. چند وقت پیش توی وبلاگ بامدادی پستی خوانده بودم به نام «مواظب اینده ی مجازی خودتان باشید». (چون وبلاگه فیلتر است ناچار بگویم چه گفته). نوشته بود:

آیا تا به حال به این موضوع توجه کرده‌اید که هر مطلبی توی فضای عمومی اینترنت می‌نویسید در بانک‌های اطلاعاتی موتورهای جستجو برای مدت طولانی (و شاید برای همیشه) ثبت می‌شود و ممکن است روزی از این‌که چنان چیزی نوشته‌اید و همه می‌توانند آن را ببینند خرسند نباشید؟دقت کنید، من از خطر دزدیده شدن اطلاعات شخصی مثل حساب بانکی یا نشانی منزل حرف نمی‌زنم. موضوع نشر افکار و عقاید شماست. توجه داشته باشید نوشته‌های امروز «آینده مجازی» شما را شکل می‌دهند. آینده‌ای که قابل تغییر دادن یا پاک شدن نیست، چون برای همیشه در حافظه اینترنت ضبط می‌شود.

و نوشته بود:

مهم نیست کجای جهان باشید. روزی خواهد رسید که هر کجا آفتابی شوید، ابتدا شما را توی اینترنت جستجو می‌کنند. اگر دنبال شغل جدیدی باشید، شک نکنید ابتدا پرونده اینترنتی شما خوب بررسی می‌شود و اگر جایی در روزگار جوانی از سر خشم گفته باشید «زمین صاف است» تا پایان عمر همه شما را به عنوان فردی خواهند شناخت که روزی گفته است «زمین صاف است».

بعید نمی‌دانم روزی برسد (شاید الان هم حتی برخی این‌گونه باشند) که حتی پسرها و دخترها قبل از این‌که با هم دوست شوند، اول زیر و بالای یکدیگر را از توی اینترنت در بیاورند. هر چه باشد شاید مایل باشند بدانند «عشق آینده‌شان» چه‌کار بوده است؟

فراموش نکنید «شما را جستجو خواهند کرد» و شما هم چه بخواهید و چه نخواهید «پیدا خواهید شد».

نوشته ی بسیار خوب و آگاهی دهنده ای بود که می خواست هشداردهنده هم باشد. لب کلامش این بود که مواظب گفته های امروزتان باشید. چون ممکن است فردا برای تان ضرر و زیان داشته باشند. یعنی نگاه حاکم بر نویسنده اش یک نگاه کاملن منفعت گرایانه بود. لب کلامش را جدا از اطلاعاتی که یادآوری کرده بود و خیلی لرزشمند بود نپسندیدم. این دلیل نمی شود که چون ممکن است فردا به ضرر خودم تمام شود امروز من حرف نزنم، نظرم را بیان نکنم. اصلن خود این ابراز عقاید است که باعث می شود آدمی رشد کند و دید پیدا کند و حتا به عقیده ای کاملن مخالف عقیده ی اولش برسد و چه اشکالی دارد که این فرآیند تطور فکری در عالم اینترنت برای همه شفاف باشد و در دسترس؟

اما وقتی سایت «آیا دوستان شما آن جا بوده اند؟» را دیدم بعد اخلاقی قضیه برایم برجسته شد. به خودم گفتم: «در جهان گوگلی ما محکومیم که خوب باشیم. در جهان گوگلی ما نمی توانیم بد باشیم. بد بودن غیرقابل پنهان کردن است.» مارک تواین نویسنده ی نامدار آمریکایی جمله ای دارد که می گوید: «همیشه راست بگویید. چون در غیر این صورت ناچار خواهید بود آن چه را گفته اید به یاد داشته باشید.» شاید این جمله ی تواین در طول صد سال اخیر هیچ گاه به اندازه ی امروز و در جهان گوگلی مصداق نداشته.

توماس فریدمن در کتاب «جهان مسطح است» درباره ی بعد اخلاقی این جهان می گوید:

«پیش از این کف زندگی و گذشته ی ما با سیمانی به سختی سنگ پوشیده شده بود. با گذشت زمان، این کف مستحکم و سخت، حفاری شد. اما با این وجود نفوذ به لایه های زیرین آن به دشواری امکان پذیر بود…گوگل، یاهو و ام اس ان سرچ این سیمان سخت را خیلی سریع در هم شکستند  درنتیجه هر کس تنها با چند کلیک قادر به کندوکاو در گذشته ی افراد می شود. اکنون دیگر اطمینانی از غیرقابل جست و جو بودن جاپاهای الکترونیکی ما در پایگاه های داده ی مختلف که با تصور خصوصی بودن ان بر جا گذاشته ایم وجود ندارد… در یک جهان مسطح فرار و اختفا ممکن نیست و باید خوب و شرافتمندانه زندگی کرد. چون همه ی اعمال و همه ی اشتباهات ما روزی قابل جست و جو خواهد شد.

به گفته ی زایدمن که شرکت ال.آر.انرا اداره می کند»در این جهان بهتر است کارها را درست انجام دهید، چون دیگر بستن باروبندیل و جابه جا شدن مکرر در این شهر و ان شهر به قصد اختفا چندان آسان نیست». در دنیای گوگل شهرت و اعتبار شما چون سایه در پی شماست، تا ایستگاه بعدی از شما پیشی می گیرد و قبل از شما به آن جا خواهد رسید. شهرت شما در مراحل خیلی ابتدایی زندگی شکل می گیرد…در عصر ابرجست وجوگری همه یک شخصیت مشهورند. گوگل سطح اطلاعات را هموار کرده و مرزهای طبقاتی را از میان برداشته است.»ص207 و ص208

بله. مثل این که در این جهان ما محکومیم که خوب باشیم.

Last life in the universe

آوریل 8, 2010

کنجی از آن خوره های کتاب بود. آپارتمانش پر از کتاب بود. کتاب ها را کنار تمام دیوارهای خانه روی هم چیده بود. آپارتمانش تلویزیون نداشت. برادرش می گفت: تو چه طور بدون تلویزیون زندگی می کنی؟ کسب و کارش هم کتاب بود. توی یک کتابخانه کار می کرد. از ژاپن کوبیده بود آمده بود بانکوک برای خودش تنهای تنها بدون تلویزیون و زن و دختر و هر کوفت و زهرماری در میان کوهی از کتاب ها زندگی می کرد. زندگی؟!

می خواست خودش را بکشد که برادرش سر رسید. دقیقن نمی دانست برای چی می خواهد خودش را بکشد. می گفت نمی دانم. می گفت شاید به همان دلایلی که دیگران خودشان را می کشند: مشکلات مالی…شکست عشقی…نومیدی… اما این ها نبود. می گفت خیلی کتاب ها می گویند: مرگ هست راحتی. می گفت: من می میرم و فردا زندگی جدیدی را شروع می کنم… به خاطر همین بود که حلقه ی دار را توی آپارتمانش آویزان کرده بود و زیر پایش عوض صندلی چند تا از کتاب های قطورش را گذاشته بود که… برادرش سر رسید.

شاید از بس کتاب خوانده بود آن طور یبس شده بود. از او یبس تر نمی شود پیدا کرد. مرتب و منظم و بی هیچ شوروعلاقه ای به این جهان. دردش نخواستن بود. هیچ چیزی نبود که از ته دل بخواهد و به خاطرش زندگی کند. می گفت: I don’t want. I’m full. No problem. و همین نخواستن بود که آن طور شل و ول و بی شوروشوقش کرده بود. این جهان با همه ی زرق و برقش چیزی برای جذب کردن او نداشت…

برادرش یک یاکوزا بود. یک عضو از مافیای ژاپنی ها که خیلی مخوف اند و اند خلاف و فحشا. برداشته بود توی ژاپن به دختر سردسته شان تجاوز کرده بود و به خاطر جانش از ژاپن فرار کرده بود آمده بود تایلند پیش برادرش. با خودش اسلحه هم داشت. کنجی این را وقتی فهمید که او داشت با یکی از رفقایش حرف می زد. توی شکم یک عروسک قایمش کرده بود و کنجی اسلحه را درآورده بود و می خواست با آن خودش را بکشد که صدای شلیک و دادوبیداد برادرش آمد. وقتی به اتاق رفت، دوست برادرش یک تیر دیگر خالی کرد توی مغز برادرش و او را کشت. کنجی را که دید اسلحه را سمت او هم گرفت. اما کنجی با همه ی یبسی اش غافلگیرانه اسلحه را درآورد و شلیک کرد… مامور سردسته ی یاکوزاها بود که آمده بود تایلند تا برادر کنجی را بکشد. کشت. اما خودش کشته شد!

کنجی آدم کشته بود. رفت بیرون. رفت روی یک پل بزرگ. حالا دیگر واقعن چیزی نمانده بود. هیچ چیزی نمی خواست. آدم هم کشته بود. می خواست خودش را از روی پل بیندازد پایین که…

آن ها دو خواهر بودند. توی کازینو کار می کردند. سوار فولکس شان داشتند می رفتند. جروبحث شان شده بود که خواهر کوچکه(نید) از فولکس پیاده شد و بی هوا رفت وسط خیابان و یک ماشین با سرعت زد به او و آش و لاشش کرد و او جلوی چشم های کنجی و خواهرش مرد. او را رساندند بیمارستان. کنجی شد همراه شان. ناخواسته. شد تسلای خاطر خواهربزرگه(نوی) به خاطر از دست دادن خواهرکوچکش. و… کنجی هیچ احساسی نداشت. تا پاسی از شب همراه نوی بود. نمی خواست برگردد به آپارتمانش که دو لاشه در ان در حال گندیدن بودند. خودکشی اش هم که مالیده بود. بی هیچ قصد و غرضی از نوی پرسید که می تواند شب را در خانه ی او سر کند؟ و نوی هم که یبسی و صداقت او را دید قبول کرد…

دنیای عجیبی است. جفت شان شبیه هم بودند. یکی شان خواهرش را از دست داده بود و آن یکی برادرش را. و هر دو ازدنیابریده. خانه ی نوی شبیه زباله دانی بود. هیچ چیز سر جای خودش نبود. همه چیز به هم ریخته بود. و کنجی بی آزار شب را در آن جا گذراند… فردایش نوی از شخصیت یبس و بی هدف و بی احساس و پوچ کنجی یک جورهایی خوشش آمده بود. از کنجی پرسید: تو زن داری؟ گفت: نه. گفت: دوستدختر؟ گفت: نه. گفت: تو گی هستی؟ گفت: نه. گفت: زیاد جلق می زنی؟ گفت: نه. و واقعن کنجی هیچ کدام از این ها نبود. او هیچ چیزی نمی خواست. خسته بود. ولی مودب و مرتب و منظم بود. فردایش باز هم بی خیال رفتن به آپارتمان جنایتکده اش شد. در خانه ی نوی ماند. نوی رفت سراغ کاروکاسبی اش. و کنجی شروع کرد به تمیز کردن خانه. نوی که آمد با هم شروع کردند به مرتب کردن خانه. نوی دلیلی نمی دید برای مرتب کردن خانه. او هم خسته بود. می خواست برود ژاپن. می خواست بی خیال این زندگی شود. یک زندگی جدید را شروع کند. اما امیدی نداشت و…

@@@

“Last life in the universe” فیلمی بود مال سال 2003. یک فیلم تایلندی که عجیب مجذوبم کرد. نمی دانم شخصیت یبس کنجی بود یا کار دنیا را که کنجی و نوی را به هم رسانده بود تا آخرین زندگی در دنیا را بکنند. ریتم فیلم مثل شخصیت کنجی کند بود. صحنه ها هم اغلب بی زرق و برق و بدون جاذبه های بصری. یک جور تیرگی توی تمام فیلم بود. اما با این همه ترغیب به دنبال کردن کنجی می شدی. نوی قرار بود یک هفته بعدش برود به ژاپن و آن دو فقط یک هفته با هم بودند. کم کم در طول این یک هفته همدیگر را کشف کردند و زندگی کردند. جفت شان دنبال زندگی بودند. کنجی با مرگ می خواست به زندگی بعدی به زندگی جدید برسد و نوی با رفتن به ژاپن و حال آن که شاید هیچ کدام به آن زندگی نمی رسیدند… اوایل فیلم کنجی شروع می کند به خواندن یک کتاب کودکان. در مورد یک مارمولک است که صبح بیدار می شود و می بیند همه ی دوستان و خانواده اش گذاشته اند رفته اند و او تنهای تنها مانده. کنجی مثل چی با مارمولکه همذات پنداری می کند. فکر می کند او هم آخرین است. مارمولکه می گوید که داشتن دشمن از تنها بودن بهتر است. می گوید وقتی شما آخرین مارمولک هستید هیچ چیزی معنا ندارد. چون کسی وجود ندارد که اگر چیزی برای گفتن پیدا شد به او بگویید. و کنجی هم دقیقن همین طور احساس می کند. کتاب نیمه تمام می ماند. چون از وقتی که کنجی به نوی برمی خورد کتاب گم می شود و آخرین زندگی… نوی به ژاپن می رود. با امید این که در ژاپن کنجی روزی به او بپیوندد و آن ها با هم باشند و کنجی دستگیر می شود و می رود زندان با امید این که در زندگی بعدی به نوی برسد…

لست لایف این د یونیورس در imdb :

دیوانه

آوریل 5, 2010

هیچ وقت به­ت نگفته­ام که دیوانه­ات هستم. همیشه جلوی خودم را گرفته­ام. نمی­خواهم خرابش کنم. می­خواهم دیوانه­ات بمانم. این ماه تا ماه غیب زدن­هایم هم به خاطر همین است. هر چه­قدر کمتر ببینمت دیوانه­ترت می­شوم. دلش را دارم. می­توانم. می­خواهم. دیوانه­ی خیلی چیزهایت هستم. آن شب تنهایی بدجور زده بود به سرم. یک هفته­ای می­شد که تنها بودم و دوماهی هم می­شد که ندیده بودم­ت. آسمان ابری و گرفته بود. ولی باران نمی­بارید. توی حیاط خانه، تنهای تنها، قدم­رو می­رفتم و به آسمان نگاه می­کردم که از زور زیادی ابرها قرمز شده بود انگار. دلم خواست شعر ناظم حکمت را زیر لب زمزمه کنم که:

چه می­کند اکنون

در این لحظه؟

در خانه است یا بیرون؟

کار می­کند، دراز کشیده یا سرپاست؟

شاید درست هم­اینک دستش را بلند کرده

چه زیباست مچ­های برهنه­اش

چه می­کند اکنون در این لحظه؟

و به این­جای شعر که رسیدم خنده ام گرفت. خواستم شعر را برایت بفرستم بخوانی. اما طولانی­تر از آن بود که بشود با اس­ام­اس فرستاد. اهل اینترنت و چت و چک کردن ای­میل هم که نیستی. ای میلت را خودم برایت ساختم… و آن­قدر توی اتاق­های خانه راه رفتم و دلم از تنهایی خودم به تنگ آمد که هوس خیابان­ها را کردم و دلم خواست که سوار ماشین شوم تا مهستی برایم بخواند:

مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه

این­جوری­ها بود که برایت اس­ام­اس فرستادم که پایه­ی خیابانگردی با ماشین هستی؟ و تو نیم­ساعت بعد جواب دادی. و توی این نیم­ساعت همه­اش به این فکر می­کردم که داری تلافی جواب ندادن­ها و دیرجواب دادن­ها و بی­محلی­های من را می­کنی… من فرشته­ی تو بودم و تو فرشته­ی من. همان شب اسمت را تغییر داده بودم. اسمت اولین اسم دختری بود که می­رفت توی کانکت-های موبایلم. برایت همان شب گفتم. تو از همان اول من را فرشته­ی خودت ذخیره کرده بودی. بردمت پارک آرمان. پرایدک را خواباندم کنار خیابان و با هم رفتیم توی پارک. و هیچ کس نبود. و من درختی را که سبزی برگ­هایش توی آن شب تاریک هم دوست داشتنی بود بغل کرده بودم و تو خندیده بودی. سفت و محکم در آغوشش کشیده بودم و چشم هایم را بسته بودم و سرم را چسبانده بودم به تنه­ی درخت. درخت خنک بود و من گرمم بود. روی نیمکت که نشستیم موبایلت را گرفتم و به گوشه گوشه­اش سرک کشیدم. این باکست همه فرشته بود و پگاه و ایرانسل. فرشته من بودم و پگاه محمد. دلم می­خواست سروکله­ی یک دختر دیگر راهم توی گوشی­ات پیدا می­کردم. دلم می­خواست در این دوماهه با کسی سروسر پیدا می­کردی تا من در آن شب تار بشوم سنگ صبور تو از ماجراهای رازآلودت با او. اما خبری نبود. و من دیوانه­ی همین خبری نبودن­هایت هستم. به من گفتی: تو چه­طور؟ و من هم گفتم خبری نیست. گفتم دل من مثل قلعه­ی حسن صباح می­ماند. تسخیرشدنی نیست. گفتم: هنوز پست نشده ام.

خواستم حتا بگویم: فقط دیوانه­ی تو هستم هم­چنان.

اما نگفتم.

کنارم نشسته بودی و من پرایدک را می­راندم و تو ساکت بودی و من فقط هوایی را که از پنجره­ی باز می­خورد به صورتم بو می کردم. خیابان ولی­عصر بودیم که بوی هوا مست و ملنگم کرد. بوی نا. بوی خاک و بعد قطره­های ریز باران بر شیشه­ی ماشین. صبر کردم تا شیشه­ی ماشین پر از قطره­های ریز باران شد و بعد برف پاک کن را زدم. باران تندتر شد و صدای برف­پاک­کن شد موسیقی زمینه­ی انتهای شب­مان…

یادت هست؟ من خوب یادم هست. خوب یادم هست که حتا آن شب هم نگفتم که دیوانه­ات هستم…

چند ماهی می شد که دلم می خواست کسی بزند توی گوشم. دلم می خواست کسی پیدا شود و بزند توی گوشم و شروع کند سرم فریاد کشیدن. که داری چه کار می کنی؟ این چه طرز زندگی کردن است؟ چه می خواهی؟ چرا این طوری می کنی؟ چرا آن طوری می کنی؟ دلم می خواست بزند توی گوشم و بعد شروع کند به نصیحت کردنم. همیشه توی عمرم از نصیحت شدن بیزار بودم ولی این بار واقعن دلم می خواست کسی پیدا شود که نصیحت های بزرگ بزرگم کند… نمی دانم شاید یک جور مریضی باشد. ولی چنین آدمی پیدا نشد پیدا شد. یعنی آدم نبود چنین کسی. یک کتاب بود. کتابی به نام «در باب حکمت زندگی». اثر آرتور شوپنهاور. «در باب حکمت زندگی» یک جورهایی یک رساله ی عملیه پر از پند و اندرز و راهنمایی درباره ی رسیدن به «سعادت» در زندگی است.

در باب حکمت زندگی-آرتور شوپنهاور

ویکی پدیا می گوید آرتور شوپنهاور یکی از بدبین ترین و بزرگ ترین فلاسفه ی اروپا بوده. مترجم کتاب(محمد مبشری) هم در مقدمه درباره ی اساس دستگاه فکری شوپنهاور می گوید: » شوپنهاور امکان سعادت انسان را به صراحت نفی می کند. جهان از دیدگاه او محنتکده ای است که در آن شر بر خیر غلبه دارد. طبیعت جایگاه تعرض قوی بر ضعیف و اعمال اراده است که به صورت سبعیت خون آلود جلوه می کند. تاریخ نوع بشر نیز به طور عمده چیزی جز توالی جنایت و خشونت نیست و فضایلب نوع بشر تاکنون بر نهاد حیوانی اش چیره نگشته است. زندگی انسان عادی وضعیتی اسفناک است که میان دو قطب نوسان می کند: در یک سو رنج روحی، درد جسمانی و نیاز قرار دارد که آدمی برای رهایی از این ها می کوشد و هنگامی که خلاصی یافت و به فراغت رسید، در قطب دیگر دچار ملال و بی حوصلگی می گردد و برای رهایی از این وضع به هر وسیله ای متوسل می شود، تا خلال درونی خود را فراموش کند. تنها تسلای انسان در این جهان کوشش در راه شناخت درون خویش و جهان بیرون به ویژه از راه اشتغال به هنر است.»ص10

شوپنهاور در جای از کتاب(صفحه ی 45) توصیفی از جهان ارائه می کند که به شدت دوستش داشتم:»جهان پر از رنج و مصیبت است و اگر کسانی از آن در امان باشند بی حوصلگی در هر گوشه در کمین آن هاست. به علاوه معمولن پلیدی در جهان حاکم است و سفاهت غالب. سرنوشت بی رحم است و انسان ها تاسف برانگیزند. در چنین جهانی کسی که غنای درونی دارد مانند کلبهای روشن، گرم و شادمان در شب میلاد مسیح است، در میان برف و یخ بندان زمستانی.»

«در باب حکمت زندگی» پر بود از نصیحت و راهنمایی درباره ی چگونه زیستن. اما شوپنهاور قبل از این نصیحت ها ابتدا اساس دستگاه فکری اش را بیان می کند. یک جورهایی آدم را می پزاند تا نانش در تنور  خوب بچسبد و پخته شود. کتاب را با بیان هدفش شروع می کند. این که بگوید که چگونه زندگی را به گونه ای سامان دهیم که در حد امکان دلپذیر و همراه با سعادت بگذرد. بعد هم می گوید که: «آن چه اساس سرنوشت انسان های فانی را پی می افکند از سه مشخصه ی اساسی ناشی می گردد:

1-آن چه هستیم: یعنی شخصیت آدمی به معنای تام که از این لفظ سلامت، نیرو، زیبایی، مزاج، خصوصیات اخلاقی، هوش و تحصیلات را می فهمیم.

2-آن چه داریم: یعنی مالکیت و دارایی از هر نوع.

3-آن چه می ماییم: یعنی در نظر دیگران چه هستیم یا به بیان روشن تر دیگران چه تصوری از ما دارند…»

و در قالب این سه دسته شروع می کند به بیان حرف هایش. شوپنهاور به شدت به اصالت فرد اعتقاد دارد. می گوید: «هیچ کس نمی تواند از حیطه ی فردیت خویش بیرون رود». به همین جهت به مشخصه ی اول از سرنوشت مان (یعنی آن چه هستیم و تصور خودمان از خودمان) به شدت تاکید دارد. می گوید: » سعادت ما به آن چه هستیم یعنی به فردیت مان وابسته است، حال آن که غالبن فقط سرنوشت را یعنی آن چه را که داریم یا می نماییم به حساب می آوریم.»ص24

و بعد در ادامه ی کتابش کلی در ستایش غنای درونی و روحی و تنهایی و آدم های باهوش حرف می زند و به آدم های عامی که توجهی بیش از حد به داشته های شان و نظر دیگران در مورد خودشان نشان می دهند فحش و بدوبیراه می گوید.

شو پنهاور به » اصالت رنج» معتقد است:

«به نظر من مهم ترین قاعده در میان همه ی قواعد خردمندانه برای گذراندن زندگی جمله ای است که ارسطو به طور ضمنی در اخلاق نیکوماخوس بیان کرده است: «هدف خردمند لذت جویی نیست، بلکه فارغ بودن از رنج است.» حقیقت این جمله مبتنی بر این واقعیت است که همه ی لذت ها و سعادت ها ماهیتی سلبی دارند اما رنج دارای ماهیتی مثبت است.»ص146

بعد با طول و تفصیل شروع می کند به اثبات این گفته اش. از زندگی روزمره مثال می آورد که وقتی در تندرستی کامل هستیم و فقط یک جراحت خیلی کوچک و ناچیز بر مثلن انگشت مان پیدا می شود تمام وجودمان می شود توجه به آن زخم کوچک، تمام توجه مان می رود به آن رنج. اصلن به لذت تندرست بودن چهارستون بدن مان توجهی نمی کنیم، بلکه فقط به رنج کوچک ناشی از آن زخم فکر می کنیم. همین طور اگر تمام زندگی مان بر وفق مراد باشد و فقط یک مشکل کوچک داشته باشیم تمام حواس مان معطوف می شود به آن مشکل کوچک و به آن مانع. بعد می گوید که: «هر لذت فقط عبارت از برطرف کردن این مانع و رهایی از آن است و در نتیجه پایدار نیست.»

و نتیجه می گیرد که:»اساس این قاعده ی در خور تحسین ارسطو که قبلن نقل کردم این است که به ما می آموزد، هدف خویش را لذت ها و راحتی های زندگی قرار ندهیم، بلکه تا ان جا که ممکن است از مصیبت های زندگی بگریزیم. این روش به همان اندازه درست است که معنای این گفته ی ولتر مصداق دارد:»سعادت رویای بیش نیست، اما رنج واقعیت دارد» «ص147.

و روی همین حساب هاست که می گوید: «اگر به وضعیتی که رنج در آن وجود ندارد فقدان دلتنگی و بی حوصلگی نیز اضافه شود آن گاه سعادت این جهان به طور عمده حاصل شده است، زیرا باقی همه وهم است.»ص148

«در باب حکمت زندگی» روی من تاثیر زیادی گذاشت. سطرهای فراوانی از کتاب بودند که زیرشان خط کشیدم. سطرهای فراوانی بودند که با جان و دل می پذیرفتم شان. شاید آن ها که به دنبال جمله های قشنگ قشنگ اند از این کتاب به عنوان یک کتاب پر از جمله های قصار خوشش شان بیاید. اما » در باب حکمت زندگی» خیلی فراتر از این است. به جرئت می توانم بگویم برای خودش یک دستگاه فکری است این کتاب…

توصیف عمر آدمیزاد در دوره های مختلف آخرین صفحات کتاب را تشکیل می داد:

«البته برخلاف آن چه طالع بینی ادعا می کند مسیر زندگی یکایک انسان ها از پیش مقرر نشده است. اما به طور کلی در هر دوره ی سنی با سیاره ی خاصی تطابق دارد، به طوری که زندگی او به ترتیب تحت تاثیر همه ی سیارات است. در سن ده سالگی سیاره ی تیر بر او تسلط دارد. انسان در این سن مانند تیر در مداری کوچک به تندی و سبکی حرکت می کند. اتفاقات کوچک ممکن است حال روحی او را تغییر دهند، اما آدمی به آسانی بسیاری چیزها را می آموزد. سن بیست سالگی زیر سلطه ی ناهید خدای هوش و فصاحت آغاز می شود. عشق و زن کاملن بر او چیره اند. در سی سالگی بهرام حاکم است: آدمی در این سن آتشین مزاج، نیرومند، شجاع، جنگجو و لجوج است.

در چهل سالگی چهار سیارک بر انسان حاکم اند، بنابراین زندگی اش گسترش می یابد: در این سن آدمی مقتصد است، یعنی به یاری ceresدربند امور مفید است، تحت سلطه ی vesta کانون خانواده ی خود را دارد، pallasبه او آموخته است که به چه دانشی نیاز دارد و همسر او، juno به عنوان بانوی خانه بر او حکومت می کند.

اما در پنجاه سالگی مشتری بر انسان حاکم است. آدمی در این سن از غالب هم سالان خویش بیشتر عمر کرده است و بر نسل بعد از خود احساس برتری می کند، درحالی که هنوز از نیروهای خود کاملن بهره مند است، از حیث تجربه و شناخت غنی است و اگر شخصیت و جایگاه اجتماعی خود را داشته باشد در میان اطرافیان خود واجد اقتدار است. بنابراین مایل نیست از کسی دستور بگیرد، بلکه می خواهد خود دستور دهد. اکنون رهبری و حکومت کردن در محیط برایش مناسب ترین کار است. این ها نقطه ی اوج سیاره ی مشتری و پنجاه سالگی انسان است. سپس در شصت سالگی کیوان فرا می رسد و به همراه او سنگینی، آهستگی و لختی سرب: «بسیاری از پیران به مردگان می مانند، چون سرب سنگین، لخت، بی حرکت و رنگ پریده.»( شکسپیر، رومئو و ژولیت)

سرانجام اورانوس می آید و ان طور که می گویند آدمی به بهشت می رود.»…

در باب حکمت زندگی/ آرتور شوپنهاور/ ترجمه ی محمد مبشری/  انتشارات نیلوفر/  277صفحه/5500 تومان

قسم بقراط.

آوریل 2, 2010

قدیم ها گنده های ادب و فرهنگ ایران شروع به نوشتن کتاب که می کردند یک دیباچه ای می انداختند اول کتاب و درش شروع می کردند در ستایش خداوند عالم و برگزیدگانش حرف زدن.
یک جور ابراز عقیده. یک جور حس وظیفه گرایی. یک جور ادای دین وشاید یک جور قسم بقراط که با نام خدا شروع می کنیم و محمد(ص) را شاهد می آوریم که به بهترین شکل آن چیزی را که احساس می کنیم باید بگوییم و کم نمی گذاریم و…
از فردوسی بگیر تا سعدی و از رودکی بگیر تا عنصری و دقیقی همه این کار را می کردند. فردوسی از محمد(ص) شروع می کرد و می گفت:
به گفتار پیغمبرت راه جوی
دل از تیرگیها بدین آب شوی
و بعد به ابوبکر و عمر و عثمان و علی می رسید که:
چهارم علی بود جفت بتول
که او را به خوبی ستاید رسول
و سعدی دیباچه ی گلستان می نوشت که پس از قرن ها هنوز هم هوش از سر می برد:
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب…
و این ها را دارم برای چه می گویم؟
با خودم کلنجار می رفتم که من هم برای شروع این بلاگ این چنین کاری بکنم؟! به عنوان اولین پست گلو جر بدهم که خدای من یکی است و پیامبر من محمد و مولای من علی است؟ فریاد بزنم برای این جمله های علی که:

مراقب افکارت باش که گفتارت می شود
مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود
مراقب رفتارت باش که عادتت می شود
مراقب عاداتت باش که شخصیتت می شود
و

مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت را می سازد…

از خودم می پرسیدم برای چه می خواهی ادا در بیاوری؟ که بگویی چه؟ که بگویی مومنی؟ به فلان ملت که تو مومنی… و در این میان سایه ی حضرت حافظ هم بالای سرم بود که غزلیاتش با نعت و منقبت و منت خدای عزوجل شروع نمی شد. و سرکوفت او را می زدم به خودم که از حافظ یاد بگیر. دین و ایمان را سرسری و به گفتار نیاموخته بود. در گوشت و خونش ممزوج و محلول شده بود. و عشق و ارادت را در لایه های شعرش درآمیخته بود نه در گفتاری مستقیم و رودررو. و سرکوفت حافظ را به خودم می زدم که هم مومن مومن را به خود جذب می کند هم کافر کافر را و خصوصیت آدم های بزرگ همین است و… می خواستم بی خیال همچین نوشته ای شوم که باید مثل حافظ این جور چیزها را در لایه ها ریخت نه در سطح و نه در شروع و این هم هست که این جور چیزها اصلن کار بی هنری چون من نیست و…

بی خیال هم چین چیزی شده بودم که به یک آهنگ از یک خواننده ی زن قبل از انقلاب برخوردم. اهنگی از حمیرا با نام محمد. برایم جالب بود که خوش صدای آواز ایران صدایش را خرج محمد(ص) هم کرده بوده و یک جورهایی خجالت هم کشیدم که حتا او… و آن وقت من… و خلاصه حسی از وظیفه و ادای دین باعث نوشته شدن همچین چیز ابتری شد. باشد که در ادامه کامل شود…

آهنگ محمد(ص) از حمیرا